مصاحبه من با رادیو زمانه

به مناسبت سالگرد مرگ فرخنده رادیو زمانه مصاحبه ای با من انجام داد درباره داستان «بوی شکوفه های بهی» از مجموعه در خلوت چمدان ها. مصاحبه را در سایت رادیو زمانه  از اینجا بخوانید.

داستان بوی شکوفه های بهی را با صدای من در ساند کلاد می توانید بشنوید.

قلب هاى شيشه اى

از خواب كه بيدار شدم ديدم روى تخت خوابيده اى. جراحى عمل قلب باز رويت انجام داده اند. قلبت را گذاشته اند توى يك مكعب شيشه اى روى سينه ات. قلبت آرام مى زند در قفس شيشه اى. از روى تخت بلند مى شوى شروع مى كنى به راه رفتن. از وحشت نزديك است از حال بروم. چه كسى تا به حال با قلبى توى شيشه روى سينه راه رفته است؟ از ترس پس پس مى روم اما تو به سويم مى آيى. نزديكتر كه مى آيى چار راههاى قلبت نمايان مى شود:

آن گوشه ى دهليز چپ نقش يك گلدان شمعدانى است. مال هفت سالگى. آنروز كه با مادرت يادگرفتى چه جور قلمه بزنى و از خوشحالى توى بغلش پريدى وقتى اولين گلبرگ هاى نارنجى اش را ديدى. روى بطن چپ عكس يك گنجشك مرده است. مال سيزده سالگى. آنوقت كه يادگرفته بودى با پسرهاى كوچه سنگ بپرانى و گنجشك ها را شكار كنى. لاشه ى اولين گنجشكى كه كُشتى روى قلبت نشسته است.
روى دهليز راست يك درخت اقاقياست. آن روز كه اولين بوسه را از لب تازه و جوانى ستاندى. گلهاى سفيد و پُر اقاقيا نمى گذارد چهره اش را ببينم.
روى شريان ريوى پر است از لكه هاى دودى. آن غروب هاى تاريك كه در پس كوچه ها سيگار كشيده بودى يا حشيش، يا نمى دانم چه چيز ديگر. و روى بطن راست- عجيب است- جاى چند خراش طولانى است. نشانه اى از قلب كسى كه بارها و بارها خراشيده اى.

در آغوشت مى گيرم. دستان من از پشت به هم نمى رسند. ميان من و تو يك قلب شيشه اى فاصله است. ديگر جاى سخنى باقى نمى ماند، اما و اگرى نمى ماند، همه چيز روى چار راههاى خونى ثبت است.

*

توى مترو شلوغ است. براى سوار شدن يك صف طولانى است. مدت هاست ظرفيت واگن ها را كم كرده اند. بايد بين آدم ها فاصله باشد: ميان هر آدم تا آدم بغل دستى دو تا قلب فاصله است. دو تا قلبِ بيرون زده در مكعبى شيشه اى! همه ساكتند. كسى حرفى نمى زند. نگاه ها ناخودآگاه روى قلب ها مى لغزد. چشم ها به چارراههاى خونى نگاه مى كنند: گاهى آهى از گلوگاه كسى در مى آيد و ناگهان نگاهش از قلب آدم بغل دستى به روى زمين مى لغزد. گاهى ابرويى از تعجب بالا مى رود و كمتر گاهى نيمخندى روى لبى مى نشيند.

آدم هاى توى واگن وقتى از كنجكاوى قلب هاى شيشه اى همديگر خسته مى شوند با بى حوصلگى به جمله هاى روى ديوار هاى ايستگاه مترو نگاه مى كنند. جمله ها از رنگ و رو افتاده اند. بعضى از كلمه ها پاك شده اند. معلوم است كه سالها پيش روى ديوار مترو نوشته شده اند و هيچ كس سالهاست كه ديگر آنجا چيزى نمى نويسد. مال آن سالها كه قلب ها هنوز توى قفسه ى سينه ها بودند. آنوقت كه مى شد كلمه ها را به كار گرفت و به دروغ به كسى گفت دوستت دارم! يا سوگند خورد كه فراموشت مى كنم. مال آن وقت كه كلمه ها هنوز معنى داشتند. آنوقت كه مى شد دروغ گفت، شعر گفت، عاشق شد.

*

در آغوشت مى گيرم. دستان من ديگر حتى به بازوهاى تو هم نمى رسد. ميان من و تو دو قلب شيشه اى فاصله است. مترو بيش از هميشه شلوغ است. كلمه ها – آن نشانه هاى مقدس خداوند- از ديار قلب هاى شيشه اى رخت بربسته اند.

قصه ى ماهى سياه

ورق مى زديم. با فريد به پايان داستان رسيديم. آنجا كه ماهى سياه كوچولو ماهيخوار را قلقلك مى دهد تا ماهى ريزه از منقارِ بازِ ماهيخوار بيرون بپرد و نجات بيابد. آنوقت خودش شكم ماهيخوار را با نيزه ى كوچكش سوراخ مى كند تا دريا را براى ماهى ها از وجود شكارچى ايمن كند…

فريد به عكس ماهيخوار نگاه مى كند و من به صورت او … كه درين لحظه در ذهنش چه مى گذرد!

در ذهن فريد نمى دانم چه مى گذرد. اما در ذهن من رشته اى آغاز مى شود كه به نظر بى پايان مى رسد. از درياى شگفت آور ِ ماهى سياه كوچولو مى گذرد و به دنياى پرهياهوى ما مى رسد. از روياى غرورآميز قهرمان ها به واقعيت تلخ ما آدم هاى معمولى روى زمين.

ذهنم مى رود به آن نوجوان سياه پوست شانزده ساله اى كه با يك ژاكت كلاه دار و بدون چاقو توسط يك مرد سفيد پوست مسلح به قتل مى رسد و مرد سفيد پوست تبرئه مى شود. كسانى مى گويد خونِ بى گناهى پايمال شده است. كسانى مى گويند مرد سفيد پوستى به حق آزاد مى شود.

فكرم مى رود به آن كودكان و زنانى كه جسدهايشان در حلب در تاريكى در خون مى غلتد يا آن سرباز شورشى كه قلب سرباز سورى را از سينه در مى آورد تا… به جنگى كه هرطرفش را نگاه مى كنى زشت است و هولناك. كسى مى گويد: بشارِ خونريز بايد برود. و كسى مى پرسد: تا چه كسانى بيايند كه به وقتِ ضعف، خونِ قلبِ سربازِ ديگر را مى مكند!

ذهنم مى رود به آن فيلمسازى كه مى رود تا پيام آور صلح باشد در سرزمين هاى اشغالى. كسانى شهامتش را مى ستايند و ساختار شكنى اش را تحسين مى كنند. ديگران نكوهش مى كنند كه تن به مقبوليت ِ اشغالگران داده است.

ذهنم مى رود به آن جوان كم سن و سالى كه مى گويد مردم! برادرِ بزرگ در نامه هاى خصوصى تان سرك كشيده است! آنوقت در اخبار به عنوان يك جاسوس امنيت ملى معرفى مى شود كه هيچ كشورى در دنيا پناهش نمى دهد.

فكرم مى رود به ده ها اتفاق بزرگ و كوچك كه امروز در دنياى ما مى گذرد… واقعيت هايى كه وارونه جلوه داده مى شوند، سراب هايى كه دريا ناميده مى شوند. به «راستى» كه به قيمت دو تا آب نبات چوبى سر هر چهار راهى به دروغ فروخته مى شود و به «درستى» كه به سادگى يك بستنى شكلاتى در گرماى تابستان آب مى شود. به دنيايى كه ديگر «ميزانِ» درستى را از دست داده است و راست و ناراست چنان با هم آميخته اند كه تميزشان از هم غير ممكن مى نمايد.

فريد هنوز به ماهيخوار نگاه مى كند. مى پرسد: «مامان پس ماهى سياه كوچولو چى شد؟»

به فريد مى گويم ماهى سياه كوچولو جايى ميان درياست. همانجايى كه دوست دارد باشد… اما به خودم مى گويم دريايى كه ما دران زندگى مى كنيم پر از ماهى ريزه ها و ماهيخوارها شده است. ماهى سياه كوچولو ديگر دران جايى ندارد. ديگر شايد خواندنِ داستان او هم براى خردسالانى چون فريد معنى نداشته باشد… كه داستان او و همه ى راستانِ مانند او به سر رسيده است. كه معناىِ «درستى» درين درياى مشوش سالهاست كه غرق شده و از بين رفته است!

دکان آب نبات فروشی من

آب نبات فروشم. دکانم پنجره ی بلندی دارد رو به یک کوچه ی شمالی جنوبی. ته کوچه بن بست است. می خورد به یک مدرسه، پر از بچه های قد و نیم قد دبستانی. زمستان که می شود آفتاب ولو می شود توی مغازه، تا یک وجب مانده به سقفِ دیوار پشتی. همانجا که آب نبات ها ردیف به ردیف چیده شده اند، مرتب و رنگارنگ در تُنگ های فربه بلوری. آفتاب که می افتد، آب نبات ها جان می گیرند، خوشرنگ می شوند و خوردنی. آفتاب که می افتد، مغازه پر و خالی می شود از بچه های تپلِ بانمکی که یکسره آب نبات می خواهند. از قرمزِ با خالهای آبی گرفته تا نارنجیِ با راه راهِ لیمویی. از آن تنگ بالاترین ردیف ِسمت راست گرفته تا همین تنگ کنار دست، روی پیشخوان آب نبات فروشی.

امروز هوا ابری است. سرد و برفی. بچه ها در خانه هایشان هستند، منتظرِ یک روزِ شادِ آفتابی. هوا که برفی می شود، وقت خوبی است برای پاک کردن تنگ های شیشه ای. دستمالی به سر می پیچم. از نردبان داخل مغازه بالا  می روم، تنگ ها را یکی یکی پایین می آورم، آب نباتهایشان را روی دخل خالی  می کنم و با دستمالی تمیز، گرد و خاک تنگ ها را  پاک می کنم…

شماره هشتمی پر است از آب نبات های قرمز و قلبی شکل. ناگهان سنجاق سری از میان آب نبات ها روی دخل می افتد. سنجاق سری با دو قلب کوچکِ زرد و نارنجی… آها! یادم آمد. این سنجاق را یک دختر کوچک آمریکایی که دوست و هم کلاس من بود یک سال در نیمه ماه فوریه به من هدیه داده بود. سالها موهای جلوی سرم را با آن سنجاق کنار زده بودم. حالا دیگر رنگ کناره ی قلب ها پریده است. حالا دیگر می دانم آن روز در نیمه ی فوریه چه روزی است. اینروز هنوز هم برای من یک روز بی مفهوم است. اصلا چه کسی آن سنجاق را توی تنگ شماره هشت انداخته است؟

شماره شانزدهمی را پایین می آورم. همه ی آب نبات ها اینجا قر و قاطی است. یکی به یک شکل، آن دیگری به شکلی دیگر. یکی ترش، آن دیگری بی نهایت شیرین… یک جفت گوشواره انگار داخل این تنگ است!  قلاب هایشان به هم گیر کرده است… عجیب است، این گوشواره ها جفت هم نیستند انگار! یکی مثلثی شکل است از جنس شیشه ای تراشیده به رنگ سبزآبی، دیگری صدفی گرد و درخشان که وقتی تکان می خورد پرتویی از رنگین کمان چشمها را می نوازد… آها! این گوشواره ها مال آنروزی است که گوشهایم را برای اولین بار سوراخ کرده بودم و به لاله ی گوشهایم که با آن گوشواره ها به شکلی زنانه در آمده بودند در آینه نگریسته بودم.

شماره ی بیست و چهارم را روی دخل می گذارم. آب نبات هایش همه  آبی است. تکه ای از پرده ای سفید با نوارهایی آبی رنگ درون این تنگ است… آن پرده ی روشنِ پُرچین که صبح جمعه هایِ تنبلِ تابستان، با وزش نسیم خنکی که از حیاط می آمد تکان می خورد و نور آفتاب را گه گاه روی صورتم پخش می کرد… بیدارم می کرد… آن جمعه های لذت بخش که دستِ نوازشِ عشق در پیچ پیچ موهایم بود.

شماره سی نردبان نمی خواهد. ردیف اول جا خوش کرده است. می آورم، خالی اش می کنم. نمی دانم چرا هیچ بچه ای از آب نبات های درونش نمی خواهد. یکی از آب نبات های سبزش را بر می دارم و در دهان می گذارم… وه چه ترش است! بی خود نیست هیچ بچه ای این آب نبات ها را دوست ندارد! کلیدهای شش چمدان بزرگ را درون این تنگ می یابم. وقت سفر بوده است انگار… وقت گذاشتن و رفتن… وقت پر کردن و بردن شش چمدان، آب نبات خوشرنگ و شیرین، که بالاخره یکروز تمام شده است!

شماره ی چهلم خیلی سنگین است. به سختی از جای بلندش می کنم. آوردنش سخت است. تنهایی انگار زورم نمی رسد. آنقدر سنگین است که نمی توانم سرش را بگیرم و روی دخل خالی اش کنم. باید دستهایم را داخل تنگ ببرم، مشت کنم و آب نبات ها را مشت مشت روی دخل بریزم. دستم می خورد به یک جفت میل و نخ بافتنیِ سفید… این تکه از نخ سفید اینجا چه می کند؟ … آها! یادم آمد. باقی مانده ی نخ آن ژاکت سفید است که بالاخره امسال تمامش کردم! … دوباره دست می کنم. آب نبات ها را کنار می زنم… نورِگویِ درخشانی توی تنگ، چشمم را می زند. دست می برم تا بیرونش آورم. داغ و سنگین است. بی خود نیست تنگ شماره ی چهل آنقدر سنگین بود. انگار این گوی طلایی سنگینش کرده است. می خواهم درش  بیاورم، اما نمی توانم. با همه ی وجودم روی تنگ خم می شوم… ناگهان تنگ می شکند و شیشه های تردش به دستم می رود… دستهایم همه خونی می شود. آب نبات ها پخش زمین می شوند. آن گوی درخشان می افتد، قل می خورد و زیرِ دخل پنهان می شود. دستهایم همه خونی است. با دستمالم خون روی دستانم را پاک می کنم. اما خون بند نمی آید… نگاه می کنم… می بینم تکه ای بزرگ از آن تنگ شکسته روی سینه ام نشسته است. برای همین است که خون بند نمی آید. دستمال روی موهایم را باز می کنم و دور سینه ام می بندم. خم می شوم زیر دخل، دو دستم را می گشایم تا بلکه آن گوی درخشان را بدست آورم. دستم نمی رسد… آن گوی، زیرِ دخل، دورترین جایی که می توانست بغلتد جا خوش کرده است!

زنگواره ی بالای درِ مغازه به صدا در می آید. انگار مشتری دارم. چه کسی درین روز سرد و برفی به آب نبات فروشی من می آید؟ دخترکی در برابر در ایستاده است. با موهایی بلند و خرمایی رنگ، بافته شده در دو طرف، با دامنی نیلی رنگ و یک ژاکتِ کلاه دارِ صورتی. با چشمانی گشاد به دستهای خون آلود من و تکه های شکسته ی تنگ نگاه می کند. ناخودآگاه برایش می گویم که چه اتفاقی افتاده است. به آن گوی درخشان که زیر دخل افتاده است اشاره می کنم. درخشش نورش از آنطرف دخل پیداست. دختر انگار یادش می رود چه می خواهد. دست می کند و از کول پشتی اش یک مداد قرمز رنگ و دراز در می آورد. آن گوشه، روبروی دخل خم می شود و با نوکِ مداد قرمزش به گوی درخشان می زند. گوی قل می خورد و دوباره به سمت من می آید. دستم اینبار می رسد. برش می دارم. میان دو دست می گیرمش… خورشیدوار در برابرم می درخشد.

دخترک با چشمانی براق به گوی خورشیدوار می نگرد. دوباره دستانش را توی کول پشتی اش می برد. مدتی می گردد. انگار آنچه می جوید پیدا نمی کند. رو به من می کند و می گوید:

– کیف پولم رو یادم رفته بیارم… اومده بودم امروز ازون آب نبات های قلبی بخرم.

این پا و آن پا می کند. بعد انگار ناگهان چیزی یادش می آید:

– اگر این مداد قرمزم رو بدم،  یه بسته ازون آب نبات های قلبی می دی به من؟

به علامت تایید سرتکان می دهم. گوی درخشان را در یک دست می گیرم، از نردبان بالا می روم و با دست دیگرم چند دانه آب نبات قلبی شکل از آن بالا برای دختر می آورم. دختر با شادی آب نبات ها را در کوله پشتی اش می ریزد و مداد قرمز را روی یک گوشه از دخلِ شلوغ و پر از تکه های شیشه ی من می گذارد. کوله اش را پشتش می اندازد و خندان به سوی در مغازه می رود…

زنگواره ی بالای در مغازه به صدا در می آید. موهای بافته ی خرمایی دخترک در هوا دنگ می خورند. صدایش می کنم. اشاره می کنم که به سوی من باز گردد… درنگ می کند. آهسته به سویم برمی گردد. لبهایش آویزان می شود. شاید فکر می کند می خواهم آب نبات هایش را پس بگیرم. خم می شوم. گوی درخشان را روبرویش می گیرم.

– می خوای ببریش با خودت؟

دخترک گیج به من نگاه می کند. ادامه می دهم:

– این روزهای برفی هیچ بچه ای نمی یاد اینجا! … تو چطور امروز اومدی اینجا؟

– می خواستم برا دوستم آب نبات بخرم.

دستانش را بالا می آورد. گوی را از من می گیرد و تند در کوله اش می نهد. زنگواره ی بالای در مغازه برای سومین بار به صدا در می آید.

باید این خرده های شکسته را جمع کنم. باید این خونِ لکهِ لکه نشسته روی دخل را بشویم. فردا هوا صاف می شود. فردا دکانم پر می شود از بچه های تپلِ با نمک…

مداد قرمز دختر آن گوشه ی دخل نگاهم را می رباید. فردا دوباره آفتاب وسط مغازه ولو می شود.

با مردم قونیه

تجربه بى مانندى بود. اينكه چرا به اين سفر رفتم بماند براى خودم. اما مطمئنم كه بيشتر دوستانم دوست دارند از تجربه ى سفرم بگويم.

 

عكس ها از بناها و مكان ها و مراسم گفتند و چه خوب هم گفتند. من نمى خواهم دوباره از در و ديوار مقبره مولانا بگويم. آنچه مى خواهم بگويم از پوست و خون و دلِ مردمان قونيه است.

 

تنها سفر كردم. در شهرى كه كوچك است و آيين درويشى سالهاست دران برپاست تصورم برين بود كه زنى تنها با ديده ى خوبى تحويل گرفته نشود. اما برخلاف تصور من چيزى كه براى مردم اين شهر مهم نبود تنها بودن من بود. اگر هم بود همه مى خواستند كمك كنند. انگار بردل مردم شهر حك شده بود كه «هركه درين سراى در آمد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد». جالب اينجاست كه هيچكس از من نپرسيد آنجا تنها چه مى كنم جز دو تا خانم ايرانى در موزه مولانا!

 

بدون روسرى سفر كردم. خوانده بودم كه شايد بهتر باشد زنان در قونيه حجاب بگذارند. ولى فكر كنم دعاى اين آزادى را مردمان ترك بايد به جان اتاتورك كنند. كه هيچ كس ابدا به شكل و شمايل زنان كارى ندارد. آنها كه مى خواهند درست روسرى سر مى كنند و آنها كه نمى خواهند كسى آزارشان نمى دهد. من در برابر زنان زيبا و آراسته ى ترك البته بسيار ساده مى نمودم.

 

هربار كه تاكسى سوار شدم و به مقبره مولانا رسيدم بدون استثنا رانندگان تاكسى به حضرت مولانا سلام مى كردند. مى شد فهميد كه چقدر مولانا را دوست دارند و به او احترام مى گذارند. هفت گفته ى مولانا به زبانى ساده همه جا به چشم مى خورد. بيشتر از بر بودند اين هفت جمله اش را. آن جمله ها كه من دقيق نمى دانستم با اينكه سالهاست مولانا را مى شناسم.

 

از هركه خواستم عكس بگيرم با خوشرويى قبول كرد. نپرسيد براى چه مى خواهى. كجا مى گذاريش. حتى در حمام زنانه! نگفتند شرم دارد و …! هركجا غذا خوردم با روى باز پذيرفتندم. مخصوصا هر شب يكجا رفتم و همه جا همان روى باز را ديدم. اگر پول غذا بيشتر از آنى مى شد كه در منو نوشته بود مطمئن مى شدند كه من متوجه هستم چقدر پول انعام بوده و آيا من راضى هستم يا نه. هر چقدر مى دادم راضى بودند. ابرو خم نمى كردند. جالب اينكه هيچ وقت پول چاى بعد از غذا را حساب نمى كردند. چاى روى غذا بود چه يك عدد چه چند عدد. بعضى جا ها هم كه چاى مجانى مى دادند و عجب در آن سرماى زمستانى مى چسبيد. نكته خيلى جالب براى من حضور بسيار فراوان استكان هاى كمرباريك و نعلبكى روى سكوهاى ورودى مغازه ها بود. نه كسى دست مى زد و نه يكشان را ديدم كه شكسته باشد.

 

مراسم سماع درويشان كه در مركز فرهنگى مولانا برگزار شد ديروقت پايان يافت. مركز فرهنگى مولانا از هتل من دور بود و من تصميم گرفتم كه با تاكسى به هتل بازگردم. اما با توجه به وسعت مركز دقيق نمى دانستم در كدام خيابان بايستم تا زودتر تاكسى سوار شوم. از يكى از ماموران مركز پرسيدم. او درآن شب سرد مرا از داخل سالن سماع تا مسافتى طولانى مشايعت كرد و خودش برايم تاكسى گرفت. دست آخر هم با خوشرويى و زبان شكسته گفت اميدوارم از مراسم لذت برده باشيد. راننده ى تاكسى هم كه آدم سرخوشى به نظر مى رسيد نامم را از من پرسيد. من هم برخلاف توصيه هاى ايمنى بزرگان نامم را گفتم. نگاهى در آينه به من كرد و شعرى به تركى خواند كه نام مژگان در آن داشت. من هم موقع پياده شدن دستمزد بيشترى به او دادم و كلى خوشحالش كردم.

 

كسى درست انگليسى صحبت نمى كرد و اين دردسر بزرگى براى من بود كه يك كلمه تركى بلد نيستم! تا مى ديدند انگليسى صحبت مى كنم مى رفتند كسى را پيدا مى كردند كه كمى انگليسى بلد بود و او را پيش من مى آوردند. پسر جوان بسيار مودبى در مركز استقبال مهمانان قونيه كار مى كرد كه خيلى خوب انگليسى حرف مى زد. سر ميزى نشسته بودم و از چاى داغ و شيرينم لذت مي بردم كه ديدم به سراغم آمد و پرسيد چه كمكى مى تواند به من بكند. من قبلا از دوستانش سوال كرده بودم و آنها هم دست و پا شكسته به تركى جواب مرا داده بودند. انتظار نداشتم اينهمه مودب ميان جمعيت بيايد مرا پيدا كند و ببيند من چه كمكى لازم دارم. چند بار ديگر هم كه به آن مركز رفتم هربار با روى باز سوالاتم را جواب داد و در آخر هم يك خودكار نو به من هديه كرد. حيفم آمد چرا از او عكس نگرفتم.

 

يكروز قبل از تحويل دادن اتاق رفتم و مردى را كه اتاقم را تميز مى كرد پيدا كردم و انعامى به او دادم. وقتى برگشتم ديدم مضاف بر تميز كردن اتاق تمام وسايل مرا هم مرتب كرده است. چون من گوش پاك كن زياد مصرف مى كنم مخصوصا دو بسته بيشتر برايم گذاشته بود. سيبى را هم روى لپ تاپم گذاشته بود و رفته بود.

 

شب آخر بعد از تمام شدن مراسم سالگرد وفات مولانا (شب عروس) رستورانهاى قونيه جاى سوزن انداختن نبود. من تنها روى يك ميز چهار نفره نشسته بودم و تنها صندلى هاى خالى رستوران دور ميز من بود. خانمى به سراغم آمد و از من خواهش كرد كه با همراهانش سر آن بنشيند. ديدم ميهمانان ميز بغلى مرا صدا مى كنند كه بروم و پيششان بنشينم. دو خانم ترك معلم بودند با شوهر يك كدامشان كه براى زيارت مولانا آمده بودند. من هم دعوتشان را پذيرفتم و ميز را براى مهمانان جديد خالى كردم. گارسون بر حسب اتفاق دستور غذاى آنها را فراموش كرده بود و هرچه صبر كردند غذايشان نيامد. وقتى متوجه اشتباه گارسون شدند همه خنديدند و تصميم گرفتند اتليكميك (يك جور غذا مثل پيتزا كه مخصوص قونيه است) سفارش بدهند. من آنموقع غذايم تمام شده بود. همه شان لقمه اى از نانشان به من دادند و اصرار داشتند كه به من ياد بدهند چه جور بايد آنرا بپيچم و با فلفل درشت كنار نان گاز بزنم. من البته از اتليكميك خوشم نيامد ولى دستشان را رد نكردم.

 

مردم قونيه ثروتمند نبودند. فقير هم نبودند. اما حس كردم كه با همه ى كاستى هايى كه در شهرشان داشتند خوشحال و راضى بودند. انگار روح مولانا در شهر حلول كرده بود يا شايد هفتصد سال آيين مولانا برآنها اثر گذاشته بود كه اينگونه مهربان بودند. آنچه ديدم همه مهر بود و مدارا. از پسر جوان دم در هتل گرفته تا پيرزن دستفروش روبروى مقبره مولانا. گوهرى كه اينروزها نه خيلى در واشنگتن از آن سراغ دارم و نه در تهران ميان مردم كوچه و بازار ديدم.

 

خوشحالم كه به چشم خود ديدم هنوز روى اين كره ى خاكى مردمانى هستند كه براى خوبى كردن دليل نمى خواهند. مهربان هستند بى بهانه اى. سرزمينشان آباد و دلهاشان شاد.