رمضان در خانه خیابان خورشید

مامانى كاسه لعابى آبى پهن را در مى آورد، گلوله هاى كشك را توى آن مى انداخت، آب ولرم جوشيده رويش مى ريخت و مى داد ما گلوله ها را توى ظرف پهن سفالى بسابيم. صداى خواندن قرآن از راديو مى آمد. آهنگى كه برايم آشنا بود، هرچند هيج از كلماتش نمى فهميدم. مامان عذرا آش را با ملاقه از توى ديگ بزرگ توى كاسه بلورين مى كشيد و مى گذاشت گوشه آشپزخانه سرد شود. تزيين آش با مامانى بود، با كشكى كه من و مرمر سابيده بوديم و نعنايى كه از عصر با روغن كرمانشاهى داغ شده بود. سفره از اين سوى تراس تا آنسوى تراس پهن مى شد، خاله هاى جوانم از اتاقشان كه طبقه دوم بود پايين مى آمدند، آقاجون با پنج سنگك داغ به خانه برمى گشت و از زير داربست انگور صدا مى زد: مژگان، مرجان نون تازه خريدم آقاجون! سر ترد سنگك را به ما مى داد. بابا از پادكان عباس آباد برمى گشت، زير درخت بزرگ انجير مى ايستاد، انجيرهاى ارغوانى ترك برداشته را از بالاى درخت، آنجايى كه دست من و مرمر نمى رسيد مى كند و توى سفره كنار سبد سبزى خوردن مى گذاشت. اول شب همه دور هم جمع مى شديم، سر سفره مامان عذرا، موقع افطار. آقا جون هميشه با هندوانه رسيده افطار مى كرد، بابا با نيم استكان كمر باريك، آب جوش و انجير ارغوانى. رمضان براى ما جشن بود و مهمانى در خانه خيابان خورشيد. بوى خوش نعنا بود وگفتگويى كه بين بابا و آقاجون و دايى هايم به درازا مى كشيد. رمضان سينى استكان هاى تازه دم چاى بود كه مدام پر و خالى مى شد. رمضان بخشی از زندگى بود، بخش خوش با هم بودن، با هم غذا خوردن، روى زانوى آقاجون نشستن و قصه اى از قصه هاى هزار و يك شب شنيدن.

اما اين روزها همه چیز فرق كرده است. نه ديگر آن آدم ها هستند كه دور سفره افطار بنشينند و نه آن قصه گوى پیر كه با داستان هاى خيال انگیزش مرا شيفته خود کند. دلم مى خواست امشب كه شب اول رمضان است گوشى تلفن قرمز خانه مان را برمى داشتم، با انكشت هايم شماره تلفن خانه آقاجون را مى گرفتم، شش، دوباره شش، صفر، … بقيه اش را يادم نمى آيد. اما صداى فنر دايره شماره ها را وقتى سرجايش برمى گشت به خاطر دارم و صداى مامان عذرا را كه هميشه به پیر و جوان، شناس و ناشناس مى گفت جانم. مى گفتم مامان عذرا رمضان مبارك. كشك هاى آشت را خريده اى كه برايت بسابم؟

موبايلم را برمى دارم. توى اسكايپ هنوز شماره اش را دارم. انگشتم را روی علامت تلفن می گذارم. زنگ مى خورد. منتظر مى مانم. به انگشت هاى دست چپم نگاه مى كنم. كاسه لعابى آبى پيش چشمم مى آيد و گلوله هاى كشك كه زير دستم كوچك تر و كوچك تر مى شوند. موبايلم زنگ مى خورد. اما كسى گوشى را برنمى دارد. سالهاست كه كسى گوشى را برنمى دارد. سالهاست كه من منتظرم. براى آن صداى عزيزی كه دوباره بگويد جانم… براى آن قصه گوى پیرى كه بگويد چون شبان صد و بيست و دُيم رسيد شهرزاد گفت…سالهاست، رمضان هاى زيادى است كه منتظرم…

Advertisements

سه گلوله در تن

نیایشگاهی هست، طبقه اول بیمارستان، کنار راهروی اورژانس، که من گاهی دیروقت شب یا سحرهای زود به آنجا می روم. هرجور آدمی از هر کیش و آیینی به آن اتاق می آید. من مخصوصا وقت هایی آنجا می روم که کسی توی نیایشگاه نباشد. آن موقع ها که خورشید نیست، نور خیابان از پنجره های بلند سرتاسری، از میان کرکره های چوبی نیمه بسته توی اتاق می تابد. خلوتِ روشنش را دوست دارم؛ آن صبح های زود که از غوغای آژیرها و آلارم های ان ای سی یو به آن اتاق پناه می برم. آنجا، توی آن نیایشگاه، گاهی کتاب می خوانم، گاهی به آدم هایی که توی زندگی ام آمده اند فکر می کنم و گاهی به دورنمای راهی که پیش رو دارم چشم می دوزم.

دیشب قبل از افطار سری به آن اتاق کوچک زدم. بر خلاف همیشه، روبروی در شلوغ بود و پر از آدم. دو دل شدم که برگردم، اما دیدم آن جماعت از نیایش فارغ شده اند و می خواهند به اورژانس برگردند. از میانشان گذشتم و گوشه ای برای نشستن انتخاب کردم. از کتاب، بخش هایی از گفتگوی موسی و هارون را خواندم. آنجا که موسی بر برادرش خشم می‌گیرد، الواح را بر زمین می کوبد و موی سر برادرش را می کشد. بعد آرام می گیرد و برای خودش و برادرش دعا می کند… هنوز کتاب را نبسته بودم که مادری و دختری از همان جماعت پا به نیایشگاه گذاشتند.

بلند صحبت می کردند. مادر می گفت من تا هروقت که بخواهی پیشت می مانم. دختر دور خودش می پیچید و‌ زوزه می کشید و می گفت درین لحظه، هیچ چیز از دنیا نمی خواهم. هیچ چیز، هیچ کس نمی تواند آرامم کند! شنیدم که دختر در را گشود و از اتاق خارج شد. من پشتم به آنها بود، صورتشان را نمی دیدم.

بعد از چند دقیقه سکوت، شنیدم که مادر با کسی حرف می زند. به کسی پشت موبایل می گفت که سه جای تن نوه اش گلوله خورده است و تا به اورژانس رسیده جان داده است. شروع کرد به گریه کردن. بی هوا برگشتم و به صورتش خیره شدم. زن سیاه پوست میانسالی بود که داشت روی صندلی عقب و ‌جلو می رفت. بهش تسلیت گفتم. با اشکهایی که روی پهنای صورتش نشسته بود، لبخند تلخی زد و از من تشکر کرد. گفت نوه پانزده ساله اش را کشته اند و نمی داند چطور دخترش را آرام کند. پرسید چرا دنیا پر از خون و جنایت است؟

شانه هایم را بالا انداختم. از گوشه نیایشگاه برایش دستمال و بطری آب آوردم و دوباره تسلایش دادم. باید اتاق را ترک می گفتم و سر زایمانی حاضر می شدم.

موقع برگشتن به اتاق زایمان از راهرو اورژانس گذشتم. دختر روی زمین پخش شده بود. کسانش دورش را گرفته بودند. معلوم بود هیچ کس نمی توانست آرامش کند.

از پله ها بالا رفتم. خورشید مدتها پیش غروب کرده بود. تشنه بودم. هارون به موسی گفته بود ای پسر مادرم! این قوم مرا ضعیف یافتند، بر من چیره شدند، می خواستند مرا بکشند. جواب موسی را نشنیدم. جواب موسی را ننوشته بودند. حتما او هم وقتی استیصال برادرش را دیده، شانه هایش را بالا انداخته و نمی دانسته چه کند. جز آنکه دست به نیایش برآورد. دست کم، این روایت کتاب است.

ازین انسان ضعیف. ازین انسان جنایت کار. ازین دنیای پر از خون و جنایت.

موگه های بهار

رفتم چند شاخه از موگه‌هایی را که هرسال پای بلوط خانه مان می روید بچینم تا روی میزکارم بگذارم. تا روشنی زنگوله های سپید، نور بر دفترم ببارد و جانم را تازه کند. توی باغ پوسته ی ماری دیدم که دور شاخه ای خیس و‌ ورم کرده پیچیده بود. زاغ کبودی از میان شاخه ها پرید. گلهای موگه نه به پرباری سال گذشته بودند و نه به سپیدی سالهای قبل. تا به حال موگه نچیده بودم. اولی را از ساقه جدا کردم. اما دومی را که خواستم جدا کنم با ساقه از خاک خیس و نرم بیرون آمد. هیچ برگی به ساقه اش چسبیده نبود. نمی دانستم موگه ها تنها می‌رویند. بی‌برگ. بی‌ریشه. دل کندنشان ساده بود.

دانشنامه ای توی ویترین

بیمارستان امیراعلم، انترن بیماری های داخلی بودم. آنقدر اصرار کرد که برایش از درمانگاه امیراعلم وقت گرفتم، تا آنروز که مریض می دیدم بیاید و‌ من او را ببینم.

قلبم لرزید وقتی اسمش را روی پرونده بیمار دیدم. اولین بار بود در قامت پزشک روبرویش می ایستادم. زنی که تا چشم بازکرده بودم در زندگی ام دیده بودم. تا پرده اتاق معاینه را که کنار زدم، خنده روی لبش نشست. چشمانش درخشید. با مادرم آمده بود برای درمان فشار خونش. صورتم را بوسید، نگاهی به من انداخت و روپوش سفیدم را بر قامتم برانداز کرد. دستهای پرچروک و ورم کرده اش را روی گونه های نرمم گذاشت و گفت «مژی جانم، چشم انتظار این روز بودم. چه روز خوشی که تو برام نسخه بپیچی مادر.» اشک توی چشم هایش جمع شد.آرزو داشت مرا با لباس سفید در قامت پزشک ببیند.

آستینش را بالا زدم و فشار خونش را اندازه گرفتم.به ضربان مطمئن قلبش گوش سپردم. به صدای قلب مادری که من نوه اولش بودم. واهمه داشتم چه داروی فشار خونی بنویسم که آزارش ندهد، سرش گیج نرود، به سرفه نیاندازدش. سرخوش و سربلند بودم که مادرِ مادرم را شادکرده بودم. که جان و عمر و عزیزکرده اش بودم.

چند سال پیش، پنج روز بعد از آنکه مرد به تهران رفتم. دست آخر از همان بیماری ای مرد که من سالها پیش در بیمارستان امیراعلم می خواستم درمان کنم. در تنهایی آنقدر خونریزی کرد که جان داد. بعد از یک روز، دایی ام کنار یک دریاچه خون در خانه اش پیدایش کرد.

آن سال، پنج روز بعد از آنکه مرد به خانه اش رفتم. توی ویترین اتاق پذیرایی اش، «عاشقی با ژاکت سفید» را کنار دانشنامه ام دیدم. خاک روی هردوشان نشسته بود. آنقدر بیمار بود که دیگر نمی توانست کارهای خانه را به تنهایی انجام دهد. من هیچ وقت نتوانستم بیماری اش را درمان کنم. نتوانستم وقت مرگ کنارش باشم. نگذارم آنقدر خون از بینی اش بیاید که بمیرد. زنی که جان و عمر و عزیزکرده اش بودم.

چهارشنبه، بازنویسی عمده ی مموآرم را برای یکی از استادان سابقم که دارد در ادیت داستان کمکم می کند فرستادم. صبح زود، قبل از آنکه مموآرم را ضمیمه کنم، تلگرامم را گشودم. دایی ام عکسی از سر مزار مامان عذرا برایم فرستاده بود. زیر همان آفتاب داغ بهشت زهرا. آن سنگ گرانیت سیاه. با نوشته ای بسیار کوتاه. چشمانم پر از اشک شد. او در صفحه صفحه مموآرم حضور دارد، چطور می تواند در روزی که من از بازنوشتن داستانم راضی ام حضور نداشته باشد؟ مدتی به عکس مزارش نگریستم. شنیدم که در گوشم زمزمه کرد: «مژی جانم، چشم انتظار این روز بودم.»

ای کاش تو را داشتم. ای کاش هنوز بودی و «خانه‌ی خیابان خورشید» را هم کنار دانشنامه ام توی ویترین تو می دیدم.

سفر نویسندگی در کوهستان – ماهنامه ادبی و هنری «هنگام» – سال سوم شماره 22

IMG_9915

 

جان گاردنر، استاد مسلم نویسندگی خلاق در کتاب «هنر داستان»* می نویسد: «هر نویسنده ای که خودش را از آموزش محروم کند، هرگز نمی تواند اثر هنریِ زیبا و ماندگار خلق کند.»

مدت ها در این اندیشه بودم که چطور می توانم الفبای ضروری نوشتن را یاد بگیرم. هرچند از نوجوانی دستی بر قلم داشتم اما می دانستم که ذوق و حس نوشتن گرچه شرط لازم برای نویسندگی است، اما برای نویسنده حرفه ای شدن هرگز کافی نخواهد بود. باید از جایی شروع می کردم وخودم را آموزش می دادم. تحقیق و جستجو را آغاز کردم و نخستین قدمی که به نظرم رسید بردارم، شرکت در بزرگترین کنفرانس نویسندگان آمریکا بود. کنفرانس نویسندگان آمریکا** هر ساله در یک شهر بزرگ آمریکا،  با حضور هزاران نویسنده، ویراستار، ناشران کوچک و بزرگ، دانشگاهها واستادان ادبیات دانشگاههای مختلف برگزار می شود و هزاران سخنرانی دربارهی نویسندگی و ادبیات آمریکا و جهان در آن ارائه می شود. من اولین بار، سه سال پیش، درین کنفرانس که در ایالت مینه سوتای آمریکا برگزار می شد شرکت کردم. یادم می آید آنروزها مثل آدم های گیج و گنگ به ازدحام نویسندگان و ناشران و ویراستاران نگاه می کردم. همه چیز برایم تازه بود و مطمئن نبودم که جای درستی را برای آغاز انتخاب کرده ام. هیچ کس را نمی شناختم و حتی نمی دانستم از میان هزاران موضوع ادبی مختلفی که در صدها پانل و سخنرانی در چند روز پشت سرهم  برگزار می شد، کدام را انتخاب کنم. همه موضوعات برایم جالب بودند ولی نه وقتش را داشتم و نه امکانش را که به همه آنها گوش فرا دهم. در نهایت، از بین عنوان هایی که دوست داشتم دور چند پانل و سخنرانی را در دفترچه موضوعی کنفرانس خط کشیدم و در آنها شرکت کردم. روز دوم یا سوم بود که گرداننده یکی از پانل ها از حضار پرسید آیا ام.اف.ای*** دارید یا نه؟ نیمی از حاضران دست بلند کردند و نیمی دیگر – که من هم از جمله آنها بودم – در سکوت به نیمه دیگر نگاه کردند. از آقایی که بغل دستم نشسته بود پرسیدم ام.اف.ای مخفف چیست و او با خنده گفت: «فوق لیسانس هنرهای زیبا در رشته نویسندگی خلاق.» آنجا بود که برای اولین بار این واژه را شنیدم و فهمیدم بیشتر نویسندگان موفقِ امروز آمریکا فارغ التحصیلان این رشته هستند. روز آخر کنفرانس در پانلی شرکت کردم که دانشگاه آیووا گرداننده آن بود. برنامه نویسندگی دانشگاه آیووا یکی از بهترین برنامه‌های نویسندگی آمریکاست و بسیاری از نویسندگانی که در آن برنامه تدریس می کنند جایزه های معتبر ادبی آمریکایی و بین المللی برده اند. پانل که تمام شد، جلو رفتم و از مدیر برنامه درباره برنامه ام.اف.ای آن دانشگاه پرسیدم. او نگاهی به سر و بالای من انداخت و پرسید: «اهل کجایی؟» گفتم ایرانی ام، نویسنده داستان کوتاهم و مشتاق نویسنده حرفه‌ای شدن. گفت اگر می خواهی نویسنده موفق حرفه‌ای شوی باید رنج ام.اف.ای را به جان بخری و در دانشگاه برای نویسندگی درس بخوانی، بنویسی و ویرایش کنی، دوباره بنویسی و نوشته هایت را دربوته ی نقد بگذاری تا روش درست نوشتن را یاد بگیری. در ادامه صحبت هایش پرسید: «چرا به آیووا نمی آیی؟» خندیدم و گفتم چشم. اگر امکانش را داشتم، حتما برای برنامه شما درخواست پذیرش می فرستم.

اما واقعیت این بود که من پزشک متخصص نوزادان بودم و تمام وقت کار می کردم. هرگز این امکان برایم وجود نداشت دوسال کار و معاش خودم و بچه هایم را تعطیل کنم و برای شرکت در یک برنامه نویسندگی از واشنگتن به آیووا بروم. در اینترنت به سایت برنامه مشهور آیووا نگاهی انداختم و درباره شرایط پذیرفته شدن در رشته نویسندگی خلاق جستجو کردم. حسرت خوردم که چرا نمی توانم درآن برنامه به خاطر دوری راه و محدودیت های زندگی شرکت کنم. اما تصمیم گرفتم داستان هایم را خودم ترجمه کنم و پورت فولیویی از مجموعه ی نوشته هایم درست کنم. در سایت دانشگاههای دیگر آمریکا که برنامه ی فوق لیسانس نویسندگی خلاق داشتند به تحقیق و جستجو پرداختم تا بالاخره بعد از چند ماه، برنامه ام.اف.ای. دانشگاه نیوهمپ‌شایر جنوبی را پیدا کردم. خوبی این برنامه این بود که الزام به زندگی دائم در محوطه دانشگاه نداشتم و می توانستم کلاس هایم را فشرده و در یک زمان کوتاه بردارم. نوشته هایم را که شامل کارهای داستانی و غیرداستانی می شد به همراه  دو توصیه نامه از کسانی که مرا می شناختند و مدارک تحصیلی گذشته ام که دانشنامه پزشکی و تخصصی کودکان و نوزادان می شد برای مدیر برنامه فرستادم. دستیار برنامه – بعد از خواندن نمونه کارهایم – با من مصاحبه تلفنی انجام داد و دو هفته بعد از مصاحبه رسما مرا به عنوان دانشجوی نویسندگی خلاق پذیرفتند.

روزهای اول از خوشی در پوست خودم نمی گنجیدم. بالاخره روزنی به دنیای وحشت آور و مهیب نویسندگان آمریکا پیدا کرده بودم. اما هر روز که می گذشت اضطرابم بیشتر می شد چرا که نمی دانستم در محیط کاملا آمریکایی با دانشجوهایی که زبان مادری شان انگلیسی بود چگونه می توانستم رقابت کنم و در میان آنها دوام بیاورم.

 

هفته ی اولِ هر ترم – در میان کوهستان

در میانِ آتش بیم و امید، در ژانویه 2016 ، کلاس هایم را شروع کردم. دانشگاه برای برنامه نویسندگی خلاق، قرارگاهی کوهستانی در میان کوه های سفید پوش شمال نیوهمپ‌شایر اجاره کرده بود تا کلاس های فشرده اول ترم در مدت یک هفته از صبح تا شب در آن مکان به دانشجویان ارائه شود. چهار ترم، در ابتدای هر ترم باید به شهر منچستر در ایالت نیوهمپ‌شایر می رفتم و از آنجا با اتوبوس مسیر دوساعته تا قرارگاه کوهستانی را طی می کردم.  در هوای سرد و برفی، اتوبوس از کنار کاج های پوشیده از برف گذشت و در سکوت سفید کوهستان، کنار یک قرارگاه قدیمی ما را پیاده کرد. نیم روز اول به مستقر شدن دانشجویان و آشنایی بین آنها گذشت. همانروز برای هر دانشجو استاد راهنمایی انتخاب می شد که در تمام مدت ترم با دانشجو به صورت یک به یک کار کند. ترم اول استاد راهنمایم را مدیر برنامه انتخاب کرد و من در طول یک هفته ای که در آن قرارگاه کوهستانی بودم دو جلسه رسمی با او داشتم. در جلسه اول با استاد راهنمایم و کارهایش آشنا شدم و او هم از زندگی و سابقه کاری من پرسید. در جلسه دوم باید ده کتابی را که تا پایان ترم می خواندم و بر روی هرکدام نقد می نوشتم تعیین می کردم. با استادم از پروژه ای که در نظر داشتم ( داستان بلندی که می خواستم بنویسم) صحبت کردم و برایش گفتم چه می خواهم بنویسم. او برایم توضیح داد که داستان من در رده ی رمان نوباوگی (بیلدینگرومان)**** قرار می گیرد و توصیه اش این بود که ده کتابی را که می خواهم بخوانم از دسته ی مموآرها و داستان های دوران رشد نوجوانی انتخاب کنم.

در مدت یک هفته ای که در قرارگاه کوهستانی مستقر بودیم، بعد از دیدار کوتاه هر روزه با مدیر برنامه، همه دانشجوها در «کارگاه نقد» شرکت می کردند. شرط شرکت در کارگاه نقد هم از قبل معلوم بود. دانشجویان موظف بودند یک ماه قبل از شروع کارگاه، بیست صفحه نثر ویرایش شده و آماده از کارشان را برای منشی برنامه بفرستند. کار می توانست داستان کوتاه، بخشی قابل فهم از داستان بلند یا رمان، جستار شخصی یا بخشی از کار بلند غیرداستانی باشد. برای هر دانشجو یک کارگاه نقد انتخاب می شد و دانشجو موظف بود قبل از شرکت در کارگاه، کار بقیه دانشجویان گروهش را – که معمولا نه تا ده نفر بودند –  بخواند و روی نوشته ی دیگران یک صفحه ی مدون نقد بنویسد. منشی برنامه برای همه ما راهنمایی فرستاد که نقد سازنده باید به چه شکلی انجام شود و شامل چه مطالبی باشد. دو استاد از اساتید دانشگاه هر کارگاه نقد را رهبری می کردند و ضمن آنکه در مدت کارگاه،  نوشته ی دانشجو را صفحه به صفحه بررسی می کردند، در پایانِ نقد شفاهی هر دانشجو، نقد مدون کتبی شان را به دانشجو می دادند. دیگر دانشجوها هم موظف بودند نقد خود را در پایان کارگاه به دانشجویی که کارش نقد شده بود بدهند. به این ترتیب هر دانشجو با دو نقد از استادان و نه نقد از دیگر دانشجویان، کارگاه را تمام می کرد.

نکته مهمی که جا دارد اینجا تاکید کنم این است که در اولین جلسه رسمی برای دانشجویان جدید، به همه ما یادآوری شد هدف از برنامه نویسندگی خلاق، پرورش فرد فردِ دانشجویان است و به هیچ وجه رقابتی میان دانشجویان نیست. مدیر برنامه تاکید کرد هیچ کسی با دیگری مقایسه نمی شود و دانشجویان باید برای نوشته های یکدیگر کمال احترام را قائل باشند. نوشتن هر نوشته ای – به گفته او – زمان بر و دشوار است و ما به عنوان نویسنده، همانگونه که برای کار خودمان ارزش قائلیم و رنج نوشتن را به جان می خریم، باید به خاطر داشته باشیم هم کلاسی هایمان هم همین رنج را کشیده اند، پس نقد را به گونه ای بنویسیم که به نویسنده در بهتر کردن نوشته اش کمک کند. نه تمجید باشد، نه تحقیر و نه توهین.

در تمام مدت زمانی که کار دانشجویی نقد می شد، او باید به اصطلاح رایجِ میان استادان «درجعبه» قرار می گرفت. به این معنی که به هیچ وجه اجازه نداشت از کارش دفاع کند. باید سکوت می کرد و به نقد بقیه گوش می داد. باور اصلی این بود که نوشته باید خودروشن‌گر باشد و نیازی نباشد نویسنده درباره نوشته توضیح ارائه کند. مَنشی که  شاید انجامش برای بسیاری از نویسندگان، به خاطر حساسیت و تعصبی که روی کارشان دارند، دشوار و ناممکن باشد.

بعد از کارگاه نقد، کلاس های مختلف برای دانشجویان هر ترم ارائه می شد. کلاس هایی با موضوعات مختلف از ابتدایی ترین اصول نویسندگی مثل نوشتن مکالمه، تحقیق برای نوشتن داستان تا کلاس های سطح بالاتر برای دانشجویان ترم آخر مثل ترکیب جملات، موسیقی کلمات، تم اصلی داستان و ویرایش بعد از تمام کردن داستان.

شب ها قبل از شام، دانشجویان تشویق می شدند بخش کوتاهی از نوشته هایشان را در برنامه «میکروفونِ باز» بخوانند. به گفته مدیر برنامه، خواندن از روی کتاب، جزء جدایی ناپذیر زندگی نویسنده است و همه نویسندگان حرفه ای باید خواندن بخشی از کارشان را در برابر همگان تمرین کنند. ترم اول برای من بسیار دشوار بود متنی را که نوشته بودم بخوانم. نمی دانستم با چه واکنشی از جانب استادان و بقیه دانشجویان روبرو می شوم. اما انتخاب نوشته و خواندنش برای همه بی شک تمرین بسیار خوبی برای کسب اعتماد به نوشته هایم بود.

آخرین برنامه ی هرروز، گوش سپردن به داستان ها و نوشته های انتخابی استادان بود. آنها که پله ها از ما جلوتر بودند و سرد و گرم نویسندگی را سالها چشیده بودند. این بخش از برنامه ی هر روزه برای من بسیار تازگی داشت از آنرو که برای اول بار می دیدم چگونه نویسندگان قوی آمریکایی حاضر بودند نوشته‌های شجاعانه و بی پرده شان را در برابر همگان بخوانند، عقایدشان را آزادانه و آشکارا مطرح کنند و به سوال های گاهی نه چندان دوستانه ی حضار جواب منطقی بدهند.

هر ترم، در طول مدت اقامت دانشجویان در قرارگاه کوهستانی، چند نویسنده برجسته، ویراستار یا وکیلِ نویسنده ی زبردست دعوت می شدند و مهمان افتخاری برنامه بودند. این مهمانان از تازه های نشر و اتفاقاتی که در جهان نشر آمریکا می افتد اطلاعات مفیدی به ما ارائه می کردند.

درپایان یک هفته اقامت، هر دانشجو موظف بود در دوصفحه ی کامل، بازتاب ها و برداشت هایش را از هفته آغازین ترم برای مدیر برنامه بفرستد. برنامه ترم آینده تاثیر فراوانی از این بازتاب ها می گرفت. اگر اکثریت دانشجویان به طور مثال از نویسنده ای یا ویراستار مهمانی خوششان نمی آمد یا نقد جدی بر کار استادی داشتند، حتما در دعوت دوباره آن نویسنده یا کار آن استاد بازنگری انجام می شد.

 

پنج ماه کار یک به یک با استاد راهنما

از روزی که از دامنه ی کوهستان های شمالی نیوهمپ‌شایر پایین می آمدیم، کار جدی نویسندگی آغاز می شد. هر دانشجو موظف بود هر پنج هفته، سی صفحه نوشته ی تازه برای استاد راهنمایش بفرستد. یک هفته بعد از هر مهلتِ تحویل، استاد راهنما بازتاب کلی اش درباره آن سی صفحه و ویرایش سطر به سطر آنرا برای دانشجو می فرستاد.  در کنار ارتباط نوشتاری، در طول مدت این پنج ماه، استاد راهنما با اسکایپ یا تلفنی با دانشجو ارتباطش را حفظ می کرد و مطمئن می شد که دانشجو می تواند سر مهلت تحویل، نوشته هایش را تمام کند. اگر مشکل جدی پیش می آمد، مدیر و منشی برنامه در رفع مشکل کمک می کردند. نقدِ روی کتاب هایی که می خواندیم باید به شکل «جستار نقادانه» به همراه نوشته ی اصلی ارائه می شد و استاد راهنما در بسته ای که برای دانشجو پس می فرستاد درباره روش تحلیلِ منطقی ِ نقد نظر می داد. من در مدت دوسالی که دانشجوی نویسندگی خلاق بودم با سه استاد راهنما کار کردم (دو ترم آخر استاد راهنمایم به درخواست خودم یک نفر بود) و در پایان دوسال توانستم مموآری را که سالها امید نوشتنش را داشتم به روی کاغذ بیاورم. بنا به نوع پروژه ای که هر دانشجو انتخاب می کرد، حجم کار دانشجو می توانست متفاوت باشد. بعضی که مجموعه داستان کوتاه می‌نوشتند روی ویرایش چند باره داستان هایشان کار می کردند و در نهایت کاری حدود 60،000  تا 75،000 کلمه ارائه می کردند. کسانی که داستان بلند یا مموآر می نوشتند کاری حدود 75،000  تا 100،000 ارائه می کردند که البته شاید به اندازه‌ی کار کوتاه تر فرصت ویرایش نمی یافت.

آخر هر ترم، بسته به میزان کار دانشجو، استاد راهنما درباره امکان ارتقاء به ترم بعدی نظرش را اعلام می کرد و ترم آخر، دو استاد به شکل جداگانه پایان نامه دانشجو را می خواندند و نظرشان را درباره کیفیت پایان نامه و مقبولیت آن اعلام می کردند.

 

درسی برای همه زندگی

دوره فوق لیسانس نویسندگی خلاق را من همین روزها (ژانویه 2018)  تمام کردم. وقتی اکنون خودم را در برابر دو سالِ پیش خودم می نهم، روانی قلمم، شکل بستن صحنه ها و پروردن شخصیت ها را در نوشته هایم با گذشته غیر قابل مقایسه می بینم. بعد از دو سال کار فشرده و طاقت فرسا می توانم با اطمینان بگویم آنچه نویسنده را نویسنده می کند استمرارِ در خواندن و نوشتن است.  به قول استفان کینگ، نویسنده بزرگ آمریکایی، «اگر نویسنده ای فرصتی برای خواندن نداشته باشد، حتما فرصت و وسیله ای برای نوشتن نخواهد داشت. به همین سادگی!» نوشتن و خواندن دو بال پرواز نویسنده اند که بی‌گمان بدون یکی، نوشتن تنها خیالی خوش خواهد ماند. اینکه در سال دو تا کتاب بخوانیم یا یک داستان ده هزار کلمه ای بنویسیم و بخواهیم گوش دنیا را با نوشتن این ده هزار کلمه پر کنیم، خودمان را و وقت و انرژی مان را به باد فنا داده ایم. در سختی نوشتنِ هر روز، ویراستن و خواندن بسیار است که نثر پخته می شود و سبکِ نویسنده شکل می گیرد. اگر اهمیت آنچه  درین دو سال آموخته ام را در یک کفه ترازو بگذارم، در کفه ی دیگرش حتما نوشتنِ مدام قرار می گیرد.

آخرین و شاید مهم ترین درسی که از صدها ساعت درس، از نویسندگان معتبر آمریکایی فراگرفتم این باشد که نوشتن و انتشار کتاب، پروسه ای بسیار کند، دردناک و ناامیدکننده است. سالها طول می کشد که نویسنده‌ای داستانی درخورِ انتشار بنویسد و سالهای دیگری هم طول می کشد تا همان نوشته را به شکل کتاب به بازار عرضه کند. آنچه درین میان شاید از خودِ نوشتن سخت‌تر باشد، صبوری و سکوت، درین سالهای به ظاهر بی ثمر است. آنهایی که این راهِ تاریک را با پشتکار و ایمان طی کرده اند می دانند برای چیدنِ میوه از درخت نویسندگی، تنها زمان است که به کار نویسنده می آید.

Hengam Third Volume (2)

 

* The Art of Fiction – Notes on Craft for Young Writers – John Gardner

** AWP Conference – Association of Writers and Writing Programs Conference

***M.F.A – Masters of Fine Arts (in creative writing)

**** Bildungsroman

 

تلویزیون سیاه و سفید

پدرم را تا سالها نبخشیدم. او را مسبب همه ی آزارها و اذیت هایی که توی دبیرستان فرزانگان دیدم می دانستم. فکر می کردم او بود که با وجود توان مالی و امکانات، مرا از همگونی با دختران مدرسه باز می داشت.

همه ما، مادرم، من و مرمر، مدت ها به پدرم اصرار می کردیمکه تلویزیون سیاه و سفید بی قواره و بی آنتن خانه را به سمسار بدهد و یک تلویزیون رنگی پارس بخرد. قدمی بزرگ بود اگر می توانستیم راضی اش کنیم دست از سر تلویزیون حبابی بردارد. یادم می آمد گاهی ده دقیقه طول می کشید تا تلویزیون گرم شود و ما بتوانیم نوری روی حباب یشمی اش ببینیم. اما او زیر بار نمی رفت و اعتقاد داشت که داشتن تلویزیون رنگی فقط وقت ما را تلف می کند و ما را از درس خواندن می اندازد. آرزوی ویدیو بتامکس را که باید به خانه شوهر می بردیم! هیچ کس حتی جرات نداشت حرفی از نوار ویدیو یا فیلم سینمایی نزد پدر بزند.

دخترها توی مدرسه از فیلم های مورد علاقه شان حرف می زدند. صحنه های عاشقانه مرغان شاخسار طرب را با آب و تاب برای همدیگر تعریف می کردند. این مگی کی بود که اینهمه دوستش داشتند؟ مرا مسخره می کردند که هیچ چیز نمی دانستم. بدترین خاطرات زندگی ام را از دبیرستان فرزانگان دارم. به خاطر همه آزار و اذیت هایی که از هم کلاسی های درشت تر و رسیده تر می دیدم. نه پستان های بزرگی داشتم و نه ساق پای خوش تراشی که اقلا بتوانم پیش ندانسته هایم از اتفاق های فیلم های ویدیویی جلویشان به نمایش بگذارم. بگویم آنچه شما در فیلم ها می بینید من در زندگی واقعی دارم! رنج می کشیدم. همه را گردن پدرم می انداختم. اگر او اینهمه سختگیر و بی توجه به دخترانش نبود حتما در دبیرستان وضعیت بهتری داشتم. من هم می توانستم درباره رِت اظهار نظر کنم و بگویم به نظرم از ا‌َشلی تودل بروتر است!

من پدرم را نمی فهمیدم. نمی توانستم باور کنم چطور گاهی از در دروازه رد نمی شود اما از سوراخ سوزن گذر می کند. سال شصت و پنج که از آمریکا برگشت برایم یک بسته ی کامل مداد سیاه طراحی هدیه آورد. هاش دو. هاش بِ. بِ دو. بِ شش. من مداد بِ شش را از همه بیشتر دوست داشتم. صافی مغزش با انحنای دستهای من جور در می آمد. تمام شدنش را دوست داشتم. می دانستم که وقتِ من با آن مداد کوتاه است. نمی توانستم بفهمم چطور پدرم آنهمه پول صرف خرید بسته شصت و‌چهارتایی مدادرنگی فابرکاستل، مدادهای سیاه گرانقیمت، زغال طراحی، کاغذهای سفید و کاهی و مقوایی از آمریکا کرده بود، اما نصف آن پول را بالای خرید یک تلویزیون بیست اینچ پارس نمی داد.

توی تابستان های داغ تهران، خسته می شدم از ‌گانیه توی مربع های گچی، از پریدن روی کش با طرح های تمام نشدنی، از ساعت های طولانی منچ و شطرنج با مرمر. کتاب های امانت گرفته از مدرسه و کانون پوستش در می آمد، اما آن بعد از ظهر های سوزان نمی گذشت. می دانستم بچه های محل آن موقعِ روز فیلم تماشا می‌کردند. من اما پشت میز ساده‌ی چوبی ام می نشستم و از فرط بیکارگی به صدای جیرجیر موتور کولر که به همهمه ای توی اتاقم بدل می شد گوش می سپردم. یا به صدای مادرم که در آشپزخانه موقع هم زدن مربای آلبالو آهنگی از گوگوش زیر لب زمزمه می کرد. خسته بودم و ملول، از بیکاری محض. به کاغذهای سفید جلو میزم خیره می شدم. مجبور می شدم مداد سیاه را بردارم و ‌تن کاغذ را به سیاهی واژه ها و خط ها بیالایم. ساعت ها با کلمه ها بازی می کردم. می نوشتم. خط می کشیدم. دوباره می نوشتم. خواب نیم روز مرمر را پاره می کردم تا داستان های بی سر و ته و ملال آورم را برایش بخوانم. گاهی هم شعر می نوشتم. مرمر با چشمهای گشاد به من نگاه می کرد: مژی! آخه چطور می تونی از لبای وحشی اش بنویسی وقتی لب هیچ پسری رو تا حالا نبوسیدی؟

سالها طول کشید تا بفهمم پدرم با سماجت و اصرارش چه موهبتی به من هدیه کرد. او که پرورده ی دشت های بزرگ بود، از هیاهو و جنجال فرار می کرد. تنها سکوت را بلد بود و همان را به ما هدیه می کرد. مرا تا سرحد جنون، خسته و‌ ملول می کرد، غافل از اینکه او‌ با اصرارش در نیاوردن فیلم و ‌تلویزیون به خانه ی ما، مرا با کاغذ و کلمه آشنا کرد. من آغشته ی کاغذ سفید شدم، معتاد مداد سیاه و همخواب واژه ها. او بود که دروازه ی خلاقیت را به روی من گشود، با پرده ی ای که روی فیلم و تلویزیون و دنیای جذابشان انداخت.

سالها طول کشید تا بفهمم پدرم چه لطف بزرگی در حق من کرد. آن لذتی که امروز از عادت به نوشتن می برماز پدرم دارم.