پرسه زنی در قونیه

«پرسه زنی در قونیه»
پارسال درست قبل از شروع پاندمی به قونیه سفرکردم و مطلبی درباه‌ی تجربه این سفر به انگلیسی نوشتم. این نوشته را فصلنامه میشیگان چاپ کرده است. اگر تا به حال به قونیه نرفته اید، با این سفرنامه همراه شوید تا شما را چون عاشقی در کوچه های شهر بگرداند و شما از پرسه زدن درین شهر و دیدن مکان های تاریخی اش لذت ببرید. می توانید نوشته را در لینک زیر‌بخوانید.

https://sites.lsa.umich.edu/mqr/2020/08/the-flaneur-in-konya/

آینه هزارنما

همیشه این سالها، نزدیک نوروز، از یادهایم در خانه پدری نوشته‌ام و از دلتنگی‌ام‌ برای گذشته ها. حسرت آن سالها که خوش بود، بی خَش بود، روشن و امیدوار. اما امسال می‌خواهم آینه‌ی هزارنما را از ته گنجه در آورم، تارعنکبوت‌های رویش را بزدایم و آنرا رو به سوی پنجره بگذارم. تا به وقت نوروز، به جای روزگار گذشته، چهره‌ی فرداهای نیامده را نشانم دهد.

می خواهم توی قابش شکوفه ها را ببینم و شاخه های ورم کرده‌ی درخت گیلاس، وقتی نور نوازششان کرده است. می خواهم آن سهره ی قرمزی را ببینم که تمام زمستان منتظرش بودم و آن بچه روباه هایی که مادرشان یک سال سخت و سردِ دیگر را دوام آورده است.

می خواهم نوروز را ببینم که برای بچه های من همان شیرینی‌ای دارد که نان برنجی‌های قنادی هفت‌حوض برای من داشت و نان نخودچی های بن‌بن چمن. همان سبزی و تردی خیارهای سبزه فروشی کوچه‌‌ی فرهاد و همان عشقِ پیدا کردن سرحال ترین ماهی توی تنگ، وقتی پدرم از من می خواست از بین صدها ماهی قرمز و سیاه، یکی را انتخاب کنم. آن سالها که ساده ترین سالهای زندگی ام بود، هرچند با سنگینی یک انقلاب، هرچند با‌ سهمناکی جنگی به درازای هزاران شب. خوشی ای که به دست‌تنگی پدر و دل‌آشوبه‌ی مادر تلخ نمی شد. روزگاری که گرچه سخت می گذشت، اما به مهر خانه و صفای مردمان آسان بود.

می خواهم نوروز برای بچه های من خوش بماند، وصل به صدها خاطره ی شیرین. می خواهم توی آینه عکس بهار بیافتد. با چشمانی سبز، گردنی دراز و خوش‌رویش، و لبهایی به تنگی غنچه های یاس.

آینه هزارنما را می گردانم، این بار از سوی دلتنگی‌ها به سوی پنجره‌ی فردا. باشد که آن نقش خوش که در خیالم از گذشته ها مانده است، چهره ی روزگار فردا باشد.

نوروز مبارک.

روز زایش خورشید

پایان شب یلدا و روز زایش خورشید – به باور ما ایرانیان – فرصت خوبی است که به کارنامه‌ی سال گذشته خود نگاهی بیاندازیم و ببینیم در سالی که از پیشمان گذشت، چه به انجام رساندیم. من این رسم خوب New Year Resolution را از مردمان مغرب زمین یادگرفتم: تا در آستانه‌ی سال نو‌ میلادی به تجزیه و تحلیل سالی که گذشت بپردازم و با خود عهد ببندم که برخی رفتارها و عادت های گذشته را تغییر بدهم و اهداف قابل دسترسی برای سال آینده برای خود ‌تعیین کنم. و از آنجا که می دانم این صفحه خوانندگان بسیار دارد، این موشکافیِ سال گذشته را برای همگان می نویسم تا شاید رسمی شود برای ما که عادت‌های نیکو را پررنگ کنیم، برکوشش و تلاش سال آینده بیافزاییم و رنگ تیره‌ی تنبلی و افسردگی را از بوم زندگی بزداییم.

با بارگران و خستگی زیادی که زندگی در قامت پزشک نوزادان بر دوش من می نهد، شادم که در سال گذشته توانستم ویرایش نهایی مموآرم را به انجام برسانم و راه سخت و طاقت فرسای جستن وکیل کتاب را آغاز کنم. چند بار وسوسه شدم دست بردارم و به راه دیگری جز راه سنتی انتشار کتاب در آمریکا فکر کنم. اما خوشحالم که بالاخره در روزهای آخر سال، این جستجوی سخت به بار نشست و بالاخره توانستم وکیل خوبی که کتابم را دوست دارد پیدا کنم. درین سال، شش‌جستار و مقاله کوتاه و بلند نوشتم که در مجله‌ی دانشگاه خودم و چند نشریه‌ی ادبی دیگر آمریکا چاپ شده یا به زودی چاپ می شود. خرسندم که بخشی از مموآرم (داستان شب انقلاب) به زودی در ژانویه ۲۰۱۹ در ویژه نامه‌ی ایران ِفصلنامه ادبی دانشگاه میشیگان چاپ می شود.

امسال در کنفرانس بزرگ سالانه‌ی نویسندگان آمریکا و دو کارگاه بسیار خوب نویسندگی در شهر اسپنِ کلورادو و نیویورک شرکت کردم. محسن حمید، از نویسندگان محبوبم را دیدم و گپی کوتاه با او زدم. تهران را برای دوهفته، دوباره از نو دیدم و حاصلش را در مقاله ی زیبایی نوشتم. و از همه مهم تر آنکه تقریبا به هدفم که خواندن ۲۴ کتاب در سال گذشته بود رسیدم. (هر دوهفته یک کتاب.) لیست کتاب هایی را که خواندم برای دوستان علاقمند در پایان این نوشته می گذارم.

اما در سال آینده تصمیم دارم استفاده از شبکه های اجتماعی را بسیار محدود کنم. البته برای نویسنده بسیار سخت است که درین دوره و زمانه به دور از زندگی مجازی به نوشتن و تلاش برای انتشار کتابش بپردازد. اما با کارنامه‌ی سیاهی که مایک زاکربرگ و شریل سندبرگ درباره فیس بوک در سال گذشته به جا گذاشتند، برآنم که اپ فیس بوک و مسنجرش را از روی موبایلم بردارم و تنها روزی یکبار، از روی کامپیوترم این صفحه را به روز کنم. خوشحالم که در اینستاگرام حساب کاربری ندارم، در تلگرام فعال نیستم و توییتر را هم به ضرورت نویسندگی به انگلیسی فعال نگه می دارم.

می خواهم تعداد کتاب هایی را که می خوانم به ۳۶ کتاب در سال برسانم. امید دارم بتوانم هر ده روز یک کتاب تمام کنم. آرزویم این است که سال آینده سال انتشار «خانه‌ی خیابان خورشید» باشد و بزرگترین عهدی که باخودم می بندم این است که بیشتر از سال گذشته بنویسم، رمان جدیدی را که در ذهن می پرورم آغاز کنم و به جاهای خوبی برسانم. امیدوارم که با زایش خورشید، نور و روشنی بر زندگی هنری ام ببارد.

برای همگی شما دوستان و دنبال‌کنندگان این صفحه پیشاپیش سال نو میلادی پر باری آرزومندم.

***

1. Lincoln in the Bardo – George Saunders

2. Say You’re One of Them – Uwem Akpan

3. The Penny Poet of Porthsmouth – Katherine Towler

4. Runaway – Alice Munro

5. The Largesse of the Sea Maiden – Denis Johnson

6. The Oedipus Cycle – Sophocles

7. Tears of Salt – Pietro Bartolo

8. Writing Tools – Roy Peter Clark

9. The God of Small Things – Arundhati Roy

10. Exit West – Mohsin Hamid

11. The Hakawati – Rabih Alameddine

12. Warlight – Michael Ondaatje

13. How to Write an Autobiographical Novel – Alexander Chee

14. Empress – Ruby Lal

15. Moby Dick (in progress) – Herman Melville

16. Faust (in progress) – Johann Wolfgang Von Goethe

17. The Sense of an Ending – Julian Barnes

18. Keeping an Eye Open – Julian Barnes

19. Desert Cabal – Amy Irvine

20. The Voyage of No Return – Claude Addas

21. My Name is Red – Orhan Pamuk

چنین گفت ابن عربی – نصر حامد ابوزید. 22

شرق بنفشه – شهریار مندنی پور. 23

قرار ماه در آسمان

من به قرار ماه در گردشش به دور زمین حساسم. به مبارکی و شومی روزها و شب‌ها اعتقاد دارم و فکر می‌کنم اگر ماه، آب ها را می‌خیزاند و موج ها را پس می‌خزاند، حتما روی قلب‌ها هم اثر دارد. جزر و مد عاشقی و تلاطم اتفاقهای زندگی هم به دست اوست.

عزیزی دارم که هر وقت روزها را به او تبریک می گویم، این جمله شمس را می‌خواند و می گوید: «ایام از شما مبارک باد. مبارک شمایید!» دیشب بعد از مدت ها با او قدم می زدم. با هم از انجمن مولاناخوانی بیرون ‌آمدیم و یک لحظه، هردومان ماهِ نوی «بهار اول» را در آسمان دیدیم. من دیدن ماه را به مبارکی گرفتم، و قدم زدن در کنار او را.

برخی البته حساب روزها و ماه‌ها را خرافه می‌دانند. اما بعضی چون من به همه چیز رنگ شاعرانگی می‌زنند. از شب‌های دراز زمستان، تار و پود قصه می‌بافند، از هلال ماه نو، رویای شبانه می‌سازند و جمله هایی را که سر چهار راه یا در پاگرد پله ها می‌شنوند به خاطر می‌سپارند. دنیا را چون تارهای درهم تنیده‌ی کرم ابریشمی می‌بینند که منتظر تولد پروانه است. برزخی از ابریشم، که به وقتش پاره می‌شود و بالی‌ رنگارنگ و زیبا به پرواز در می‌آید. هیچ کلمه ای از خاطرشان نمی‌رود. هیچ قدم زدنی زیر نور کمرنگ ماه‌ رها و ناپیوسته نیست. زمان‌ها قافیه‌ی خودشان را دارند. آنها که شاعرند، دنبال وزن نهفته می‌گردند.

فرودگاه امام

از تونل زیگ زاگ هواپیما که خارج شدم و قدم به سالن بازدید گذرنامه گذاشتم، یک نکته توجهم را به خود جلب کرد: پرواز ۶۰۰ لوفتانزا تنها هواپیمایی بود که آن ساعت در فرودگاه بین المللی امام نشسته بود. صف بازدید گذرنامه کوتاه بود. پنج دقیقه هم طول نکشید به پشت شیشه ی افسر گذرنامه برسیم و این برخلاف سفرهایی بود که چند سال پیش به تهران داشتم. افسر پلیس حوصله نداشت، نپرسید از کجا می آیم و با بی حوصلگی مهر ورود روی گذرنامه ی ایرانی ام زد. حتی مثل سالهای قبل نگفت خوش آمدید.

هیچ وقت فرودگاه امام را به این خلوتی ندیده بودم. شاید پنجاه نفر به استقبال مسافران آمده بودند. تک و توکی شاخه‌ی گل دیدم و یک سکوت سرد خاکستری که روی صورت مردمان حک شده بود.

بیشتر مسافران هواپیما مثل من بودند: کسانی که برای دیدن بستگانشان به ایران سفر می کردند و نه مسافرانی که برای تفریح از ایران به جایی رفته باشند که بخواهند بازگردند.

راننده ونی که ما را تا دم خانه رساند از من کم سن و سالتر بود. اما صورتش به پنجاه و اندی ساله ها می زد. وقتی فهمید از امریکا به ایران سفر کردم گفت دختر زیبا! چه شد که از بهشت به دیدن ما آمدی؟ نمی دانم در صورت خسته، پرچین و غبارِ سفرگرفته من چه زیبایی دید که توجهش را جلب کرد. شاید تنها آن شوقی را دید که توی چشمهایم موج می زد و مستیِ از بوی خاک، که سرشارم کرده بود…

توی راه آهنگ «با صدام میام همه جا تو رو می نویسم» مهستی را گذاشت، از کنار شهر آفتاب که به تازگی در کنار مقبره خمینی ساخته شده گذر کرد و از ریز و درشت به سردمداران جمهوری اسلامی بد و بیراه گفت. توی راه با پنج نفر تکست و تلفن زد و دوبار نزدیک بود تصادف کند. توی آینه به من نگاه می کرد و داستان دردناک زندگی اش را – زندگی بیشتر ایرانیانِ ساکن ایران – را برایم بازگو کرد.

نیمه شب به خانه‌ی پدرم که یکسالی است خاک خورده، رسیدیم. خسته، ملافه های روی تخت ها و مبل ها را کنار زدیم تا فردا روحی تازه به کالبد خانه‌ی خالی بدمیم.

مثل همیشه بی خواب، ساعتی را وقت صرف کردم تا به اینترنت بدون فیلتر وصل شوم که نشد. صبر نوح می خواهد در ایران، سیر آزاد در اینترنت. تا دیر وقت به اندوه خاکستری ای که در چشمان مردمانِ فرودگاه دیدم فکر کردم. با صدای اذان از خواب بیدار شدم. بق بقوی‌ کبوترها که روی دیوار آجری خانه راه می رفتند به گوشم رسید. یادم آمد همخوانی اذان و کبوترها را سالهاست که نشنیدم… و بوی خاک… و ساقه های بالا رونده‌ی پیچ امین الدوله‌ای که دیوار آجری را پوشانده بود.

امروز صبح به اتاقک لباس هایم رفتم و رخت هایی را که مدتهاست می خواستم بیرون بدهم از میان بقیه جدا کردم. روی هر لباسی که از رخت‌آویز جدا کردم دست کشیدم. یادم می آید کدام لباس را کجا پوشیدم: کت و دامنی که برای مصاحبه های رزیدنتی کودکان پوشیدم، سارافون قهوه ای که در سفارت آمریکا در قبرس به تن کردم، لباس آبی نفتی پولکداری که شب عروسی خواهرم پوشیدم…

چرا من این رخت ها‌ را سالها پیش بیرون ندادم؟ چرا از این خانه به آن خانه، ازین شهر به آن شهر در چمدان هایم جا دادم و همراهم بردم؟ من که می دانستم این لباس ها را هیچ‌وقتِ دیگر نمی پوشم!

هربار که به یقه‌ی لباسی دست کشیدم یا انگشتانم را زیر لبه‌ی جلو پیراهن بردم تا دکمه‌اش را باز کنم خاطره ای میان تار و پود لباس، گره خورده دیدم. شاید نمی توانم از خاطره‌ی آن روزها دل بکنم. این لباس ها نیستند که در اتاقکی تاریک، به رخت آویزها بندند. خاطرات منند که از ورای آب و اقیانوس، توی چمدان های من با من سفر کردند.

شاید نباید این لباس ها را بیرون بدهم. شاید همانجور که من عمری به لطافت پیراهنِ مخمل سیاه مادربزرگم دست کشیدم و با عطر تنش که در تنِ مخمل گیر افتاده بود، زندگی کردم، فرزندانم هم با لباس های من زندگی کنند… شاید آنها هم عطر تن مادری را در لباس های قدیمی من بجویند…عشق هایی که در میان چین و شکن لباس ها گیر می افتند و می مانند، حتی وقتی صاحب لباس ها در خاک پذیرنده فرو خفته اند.

می روم و آن پولک‌دار آبی نفتی را از میان بقیه‌ی لباس ها جدا می کنم. همانی که شب عروسی خواهرم پوشیدم.

اتاق آبی در قلعه کهربا

غزل این عکس را از قلعه‌ی کهربا برایم فرستاده و نوشته: اتاقی آبی و نفس گیر در کاخ کهربا. در نیمروز داغ تابستان، تابی برای مهاراجه می آویختند تا درون این اتاق تاب بخورد و از نسیم خنکی که به داخل اتاق می وزیده لذت ببرد.

یاد «اطاق آبی» سهراب می افتم: «ته باغ ما، یک سرطویله بود. روی سرطویله یک اطاق بود. آبی بود. اسمش اطاق آبی بود.» آیا سهراب وقتی آن کتاب را می نوشته این اتاق را دیده بوده؟ آیا به قلعه‌ی کهربا سفرکرده بوده؟

آیا من در گذشته ام به این اتاق سفر کرده ام؟ آیا در رویای نیمه شبی به این اتاق پا گذاشته ام؟ چرا این اتاق و این رنگ آبی اش اینهمه برای من آشناست؟

نوجوان بودم و سخت بیمار. بستری در بیمارستان. هیچ نیرویی نمی توانست مرا وادار به خوردن کند. دوستی «اطاق آبی» را برایم به ارمغان آورد. آن کتاب نجاتم داد. رهانید مرا از رنجوریِ تن. مرا با شعر آشنا کرد. مرا به آن اتاق آبی برد.

آیا غزل می دانست من این اتاق را جایی دیگر دیده ام؟ جایی شاید در مرز مبهم خواب و بیداری؟ آیا من می دانستم در سکوت اتاق آبی تاب می بستند و به گذر نسیم در ظهر تابستان دل می سپردند؟ رازی است آیا میان همه‌ی اتاق های آبی دنیا؟

گلوله های کشک

مامانى كاسه لعابى آبى پهن را در مى آورد، گلوله هاى كشك را توى آن مى انداخت، آب ولرم جوشيده رويش مى ريخت و مى داد ما گلوله ها را توى ظرف پهن سفالى بسابيم. صداى خواندن قرآن از راديو مى آمد. آهنگى كه برايم آشنا بود، هرچند هيج از كلماتش نمى فهميدم. مامان عذرا آش را با ملاقه از توى ديگ بزرگ توى كاسه بلورين مى كشيد و مى گذاشت گوشه آشپزخانه سرد شود. تزيين آش با مامانى بود، با كشكى كه من و مرمر سابيده بوديم و نعنايى كه از عصر با روغن كرمانشاهى داغ شده بود. سفره از اين سوى تراس تا آنسوى تراس پهن مى شد، خاله هاى جوانم از اتاقشان كه طبقه دوم بود پايين مى آمدند، آقاجون با پنج سنگك داغ به خانه برمى گشت و از زير داربست انگور صدا مى زد: مژگان، مرجان نون تازه خريدم آقاجون! سر ترد سنگك را به ما مى داد. بابا از پادكان عباس آباد برمى گشت، زير درخت بزرگ انجير مى ايستاد، انجيرهاى ارغوانى ترك برداشته را از بالاى درخت، آنجايى كه دست من و مرمر نمى رسيد مى كند و توى سفره كنار سبد سبزى خوردن مى گذاشت. اول شب همه دور هم جمع مى شديم، سر سفره مامان عذرا، موقع افطار. آقا جون هميشه با هندوانه رسيده افطار مى كرد، بابا با نيم استكان كمر باريك، آب جوش و انجير ارغوانى. رمضان براى ما جشن بود و مهمانى در خانه خيابان خورشيد. بوى خوش نعنا بود وگفتگويى كه بين بابا و آقاجون و دايى هايم به درازا مى كشيد. رمضان سينى استكان هاى تازه دم چاى بود كه مدام پر و خالى مى شد. رمضان بخشی از زندگى بود، بخش خوش با هم بودن، با هم غذا خوردن، روى زانوى آقاجون نشستن و قصه اى از قصه هاى هزار و يك شب شنيدن.

اما اين روزها همه چیز فرق كرده است. نه ديگر آن آدم ها هستند كه دور سفره افطار بنشينند و نه آن قصه گوى پیر كه با داستان هاى خيال انگیزش مرا شيفته خود کند. دلم مى خواست امشب كه شب اول رمضان است گوشى تلفن قرمز خانه مان را برمى داشتم، با انكشت هايم شماره تلفن خانه آقاجون را مى گرفتم، شش، دوباره شش، صفر، … بقيه اش را يادم نمى آيد. اما صداى فنر دايره شماره ها را وقتى سرجايش برمى گشت به خاطر دارم و صداى مامان عذرا را كه هميشه به پیر و جوان، شناس و ناشناس مى گفت جانم. مى گفتم مامان عذرا رمضان مبارك. كشك هاى آشت را خريده اى كه برايت بسابم؟

موبايلم را برمى دارم. توى اسكايپ هنوز شماره اش را دارم. انگشتم را روی علامت تلفن می گذارم. زنگ مى خورد. منتظر مى مانم. به انگشت هاى دست چپم نگاه مى كنم. كاسه لعابى آبى پيش چشمم مى آيد و گلوله هاى كشك كه زير دستم كوچك تر و كوچك تر مى شوند. موبايلم زنگ مى خورد. اما كسى گوشى را برنمى دارد. سالهاست كه كسى گوشى را برنمى دارد. سالهاست كه من منتظرم. براى آن صداى عزيزی كه دوباره بگويد جانم… براى آن قصه گوى پیرى كه بگويد چون شبان صد و بيست و دُيم رسيد شهرزاد گفت…سالهاست، رمضان هاى زيادى است كه منتظرم…

سه گلوله در تن

نیایشگاهی هست، طبقه اول بیمارستان، کنار راهروی اورژانس، که من گاهی دیروقت شب یا سحرهای زود به آنجا می روم. هرجور آدمی از هر کیش و آیینی به آن اتاق می آید. من مخصوصا وقت هایی آنجا می روم که کسی توی نیایشگاه نباشد. آن موقع ها که خورشید نیست، نور خیابان از پنجره های بلند سرتاسری، از میان کرکره های چوبی نیمه بسته توی اتاق می تابد. خلوتِ روشنش را دوست دارم؛ آن صبح های زود که از غوغای آژیرها و آلارم های ان ای سی یو به آن اتاق پناه می برم. آنجا، توی آن نیایشگاه، گاهی کتاب می خوانم، گاهی به آدم هایی که توی زندگی ام آمده اند فکر می کنم و گاهی به دورنمای راهی که پیش رو دارم چشم می دوزم.

دیشب قبل از افطار سری به آن اتاق کوچک زدم. بر خلاف همیشه، روبروی در شلوغ بود و پر از آدم. دو دل شدم که برگردم، اما دیدم آن جماعت از نیایش فارغ شده اند و می خواهند به اورژانس برگردند. از میانشان گذشتم و گوشه ای برای نشستن انتخاب کردم. از کتاب، بخش هایی از گفتگوی موسی و هارون را خواندم. آنجا که موسی بر برادرش خشم می‌گیرد، الواح را بر زمین می کوبد و موی سر برادرش را می کشد. بعد آرام می گیرد و برای خودش و برادرش دعا می کند… هنوز کتاب را نبسته بودم که مادری و دختری از همان جماعت پا به نیایشگاه گذاشتند.

بلند صحبت می کردند. مادر می گفت من تا هروقت که بخواهی پیشت می مانم. دختر دور خودش می پیچید و‌ زوزه می کشید و می گفت درین لحظه، هیچ چیز از دنیا نمی خواهم. هیچ چیز، هیچ کس نمی تواند آرامم کند! شنیدم که دختر در را گشود و از اتاق خارج شد. من پشتم به آنها بود، صورتشان را نمی دیدم.

بعد از چند دقیقه سکوت، شنیدم که مادر با کسی حرف می زند. به کسی پشت موبایل می گفت که سه جای تن نوه اش گلوله خورده است و تا به اورژانس رسیده جان داده است. شروع کرد به گریه کردن. بی هوا برگشتم و به صورتش خیره شدم. زن سیاه پوست میانسالی بود که داشت روی صندلی عقب و ‌جلو می رفت. بهش تسلیت گفتم. با اشکهایی که روی پهنای صورتش نشسته بود، لبخند تلخی زد و از من تشکر کرد. گفت نوه پانزده ساله اش را کشته اند و نمی داند چطور دخترش را آرام کند. پرسید چرا دنیا پر از خون و جنایت است؟

شانه هایم را بالا انداختم. از گوشه نیایشگاه برایش دستمال و بطری آب آوردم و دوباره تسلایش دادم. باید اتاق را ترک می گفتم و سر زایمانی حاضر می شدم.

موقع برگشتن به اتاق زایمان از راهرو اورژانس گذشتم. دختر روی زمین پخش شده بود. کسانش دورش را گرفته بودند. معلوم بود هیچ کس نمی توانست آرامش کند.

از پله ها بالا رفتم. خورشید مدتها پیش غروب کرده بود. تشنه بودم. هارون به موسی گفته بود ای پسر مادرم! این قوم مرا ضعیف یافتند، بر من چیره شدند، می خواستند مرا بکشند. جواب موسی را نشنیدم. جواب موسی را ننوشته بودند. حتما او هم وقتی استیصال برادرش را دیده، شانه هایش را بالا انداخته و نمی دانسته چه کند. جز آنکه دست به نیایش برآورد. دست کم، این روایت کتاب است.

ازین انسان ضعیف. ازین انسان جنایت کار. ازین دنیای پر از خون و جنایت.