قلب هاى شيشه اى

استاندارد

از خواب كه بيدار شدم ديدم روى تخت خوابيده اى. جراحى عمل قلب باز رويت انجام داده اند. قلبت را گذاشته اند توى يك مكعب شيشه اى روى سينه ات. قلبت آرام مى زند در قفس شيشه اى. از روى تخت بلند مى شوى شروع مى كنى به راه رفتن. از وحشت نزديك است از حال بروم. چه كسى تا به حال با قلبى توى شيشه روى سينه راه رفته است؟ از ترس پس پس مى روم اما تو به سويم مى آيى. نزديكتر كه مى آيى چار راههاى قلبت نمايان مى شود:

آن گوشه ى دهليز چپ نقش يك گلدان شمعدانى است. مال هفت سالگى. آنروز كه با مادرت يادگرفتى چه جور قلمه بزنى و از خوشحالى توى بغلش پريدى وقتى اولين گلبرگ هاى نارنجى اش را ديدى. روى بطن چپ عكس يك گنجشك مرده است. مال سيزده سالگى. آنوقت كه يادگرفته بودى با پسرهاى كوچه سنگ بپرانى و گنجشك ها را شكار كنى. لاشه ى اولين گنجشكى كه كُشتى روى قلبت نشسته است.
روى دهليز راست يك درخت اقاقياست. آن روز كه اولين بوسه را از لب تازه و جوانى ستاندى. گلهاى سفيد و پُر اقاقيا نمى گذارد چهره اش را ببينم. 
روى شريان ريوى پر است از لكه هاى دودى. آن غروب هاى تاريك كه در پس كوچه ها سيگار كشيده بودى يا حشيش، يا نمى دانم چه چيز ديگر. و روى بطن راست- عجيب است- جاى چند خراش طولانى است. نشانه اى از قلب كسى كه بارها و بارها خراشيده اى. 

در آغوشت مى گيرم. دستان من از پشت به هم نمى رسند. ميان من و تو يك قلب شيشه اى فاصله است. ديگر جاى سخنى باقى نمى ماند، اما و اگرى نمى ماند، همه چيز روى چار راههاى خونى ثبت است.
 
*

توى مترو شلوغ است. براى سوار شدن يك صف طولانى است. مدت هاست ظرفيت واگن ها را كم كرده اند. بايد بين آدم ها فاصله باشد: ميان هر آدم تا آدم بغل دستى دو تا قلب فاصله است. دو تا قلبِ بيرون زده در مكعبى شيشه اى! همه ساكتند. كسى حرفى نمى زند. نگاه ها ناخودآگاه روى قلب ها مى لغزد. چشم ها به چارراههاى خونى نگاه مى كنند: گاهى آهى از گلوگاه كسى در مى آيد و ناگهان نگاهش از قلب آدم بغل دستى به روى زمين مى لغزد. گاهى ابرويى از تعجب بالا مى رود و كمتر گاهى نيمخندى روى لبى مى نشيند.

آدم هاى توى واگن وقتى از كنجكاوى قلب هاى شيشه اى همديگر خسته مى شوند با بى حوصلگى به جمله هاى روى ديوار هاى ايستگاه مترو نگاه مى كنند. جمله ها از رنگ و رو افتاده اند. بعضى از كلمه ها پاك شده اند. معلوم است كه سالها پيش روى ديوار مترو نوشته شده اند و هيچ كس سالهاست كه ديگر آنجا چيزى نمى نويسد. مال آن سالها كه قلب ها هنوز توى قفسه ى سينه ها بودند. آنوقت كه مى شد كلمه ها را به كار گرفت و به دروغ به كسى گفت دوستت دارم! يا سوگند خورد كه فراموشت مى كنم. مال آن وقت كه كلمه ها هنوز معنى داشتند. آنوقت كه مى شد دروغ گفت، شعر گفت، عاشق شد.
 
*

در آغوشت مى گيرم. دستان من ديگر حتى به بازوهاى تو هم نمى رسد. ميان من و تو دو قلب شيشه اى فاصله است. مترو بيش از هميشه شلوغ است. كلمه ها – آن نشانه هاى مقدس خداوند- از ديار قلب هاى شيشه اى رخت بربسته اند.

قصه ى ماهى سياه

استاندارد

ورق مى زديم. با فريد به پايان داستان رسيديم. آنجا كه ماهى سياه كوچولو ماهيخوار را قلقلك مى دهد تا ماهى ريزه از منقارِ بازِ ماهيخوار بيرون بپرد و نجات بيابد. آنوقت خودش شكم ماهيخوار را با نيزه ى كوچكش سوراخ مى كند تا دريا را براى ماهى ها از وجود شكارچى ايمن كند…

فريد به عكس ماهيخوار نگاه مى كند و من به صورت او … كه درين لحظه در ذهنش چه مى گذرد!

در ذهن فريد نمى دانم چه مى گذرد. اما در ذهن من رشته اى آغاز مى شود كه به نظر بى پايان مى رسد. از درياى شگفت آور ِ ماهى سياه كوچولو مى گذرد و به دنياى پرهياهوى ما مى رسد. از روياى غرورآميز قهرمان ها به واقعيت تلخ ما آدم هاى معمولى روى زمين.

ذهنم مى رود به آن نوجوان سياه پوست شانزده ساله اى كه با يك ژاكت كلاه دار و بدون چاقو توسط يك مرد سفيد پوست مسلح به قتل مى رسد و مرد سفيد پوست تبرئه مى شود. كسانى مى گويد خونِ بى گناهى پايمال شده است. كسانى مى گويند مرد سفيد پوستى به حق آزاد مى شود.

فكرم مى رود به آن كودكان و زنانى كه جسدهايشان در حلب در تاريكى در خون مى غلتد يا آن سرباز شورشى كه قلب سرباز سورى را از سينه در مى آورد تا… به جنگى كه هرطرفش را نگاه مى كنى زشت است و هولناك. كسى مى گويد: بشارِ خونريز بايد برود. و كسى مى پرسد: تا چه كسانى بيايند كه به وقتِ ضعف، خونِ قلبِ سربازِ ديگر را مى مكند!

ذهنم مى رود به آن فيلمسازى كه مى رود تا پيام آور صلح باشد در سرزمين هاى اشغالى. كسانى شهامتش را مى ستايند و ساختار شكنى اش را تحسين مى كنند. ديگران نكوهش مى كنند كه تن به مقبوليت ِ اشغالگران داده است.

ذهنم مى رود به آن جوان كم سن و سالى كه مى گويد مردم! برادرِ بزرگ در نامه هاى خصوصى تان سرك كشيده است! آنوقت در اخبار به عنوان يك جاسوس امنيت ملى معرفى مى شود كه هيچ كشورى در دنيا پناهش نمى دهد.

فكرم مى رود به ده ها اتفاق بزرگ و كوچك كه امروز در دنياى ما مى گذرد… واقعيت هايى كه وارونه جلوه داده مى شوند، سراب هايى كه دريا ناميده مى شوند. به «راستى» كه به قيمت دو تا آب نبات چوبى سر هر چهار راهى به دروغ فروخته مى شود و به «درستى» كه به سادگى يك بستنى شكلاتى در گرماى تابستان آب مى شود. به دنيايى كه ديگر «ميزانِ» درستى را از دست داده است و راست و ناراست چنان با هم آميخته اند كه تميزشان از هم غير ممكن مى نمايد.

فريد هنوز به ماهيخوار نگاه مى كند. مى پرسد: «مامان پس ماهى سياه كوچولو چى شد؟»

به فريد مى گويم ماهى سياه كوچولو جايى ميان درياست. همانجايى كه دوست دارد باشد… اما به خودم مى گويم دريايى كه ما دران زندگى مى كنيم پر از ماهى ريزه ها و ماهيخوارها شده است. ماهى سياه كوچولو ديگر دران جايى ندارد. ديگر شايد خواندنِ داستان او هم براى خردسالانى چون فريد معنى نداشته باشد… كه داستان او و همه ى راستانِ مانند او به سر رسيده است. كه معناىِ «درستى» درين درياى مشوش سالهاست كه غرق شده و از بين رفته است!

دکان آب نبات فروشی من

استاندارد

آب نبات فروشم. دکانم پنجره ی بلندی دارد رو به یک کوچه ی شمالی جنوبی. ته کوچه بن بست است. می خورد به یک مدرسه، پر از بچه های قد و نیم قد دبستانی. زمستان که می شود آفتاب ولو می شود توی مغازه، تا یک وجب مانده به سقفِ دیوار پشتی. همانجا که آب نبات ها ردیف به ردیف چیده شده اند، مرتب و رنگارنگ در تُنگ های فربه بلوری. آفتاب که می افتد، آب نبات ها جان می گیرند، خوشرنگ می شوند و خوردنی. آفتاب که می افتد، مغازه پر و خالی می شود از بچه های تپلِ بانمکی که یکسره آب نبات می خواهند. از قرمزِ با خالهای آبی گرفته تا نارنجیِ با راه راهِ لیمویی. از آن تنگ بالاترین ردیف ِسمت راست گرفته تا همین تنگ کنار دست، روی پیشخوان آب نبات فروشی.

امروز هوا ابری است. سرد و برفی. بچه ها در خانه هایشان هستند، منتظرِ یک روزِ شادِ آفتابی. هوا که برفی می شود، وقت خوبی است برای پاک کردن تنگ های شیشه ای. دستمالی به سر می پیچم. از نردبان داخل مغازه بالا  می روم، تنگ ها را یکی یکی پایین می آورم، آب نباتهایشان را روی دخل خالی  می کنم و با دستمالی تمیز، گرد و خاک تنگ ها را  پاک می کنم…

شماره هشتمی پر است از آب نبات های قرمز و قلبی شکل. ناگهان سنجاق سری از میان آب نبات ها روی دخل می افتد. سنجاق سری با دو قلب کوچکِ زرد و نارنجی… آها! یادم آمد. این سنجاق را یک دختر کوچک آمریکایی که دوست و هم کلاس من بود یک سال در نیمه ماه فوریه به من هدیه داده بود. سالها موهای جلوی سرم را با آن سنجاق کنار زده بودم. حالا دیگر رنگ کناره ی قلب ها پریده است. حالا دیگر می دانم آن روز در نیمه ی فوریه چه روزی است. اینروز هنوز هم برای من یک روز بی مفهوم است. اصلا چه کسی آن سنجاق را توی تنگ شماره هشت انداخته است؟

شماره شانزدهمی را پایین می آورم. همه ی آب نبات ها اینجا قر و قاطی است. یکی به یک شکل، آن دیگری به شکلی دیگر. یکی ترش، آن دیگری بی نهایت شیرین… یک جفت گوشواره انگار داخل این تنگ است!  قلاب هایشان به هم گیر کرده است… عجیب است، این گوشواره ها جفت هم نیستند انگار! یکی مثلثی شکل است از جنس شیشه ای تراشیده به رنگ سبزآبی، دیگری صدفی گرد و درخشان که وقتی تکان می خورد پرتویی از رنگین کمان چشمها را می نوازد… آها! این گوشواره ها مال آنروزی است که گوشهایم را برای اولین بار سوراخ کرده بودم و به لاله ی گوشهایم که با آن گوشواره ها به شکلی زنانه در آمده بودند در آینه نگریسته بودم.

شماره ی بیست و چهارم را روی دخل می گذارم. آب نبات هایش همه  آبی است. تکه ای از پرده ای سفید با نوارهایی آبی رنگ درون این تنگ است… آن پرده ی روشنِ پُرچین که صبح جمعه هایِ تنبلِ تابستان، با وزش نسیم خنکی که از حیاط می آمد تکان می خورد و نور آفتاب را گه گاه روی صورتم پخش می کرد… بیدارم می کرد… آن جمعه های لذت بخش که دستِ نوازشِ عشق در پیچ پیچ موهایم بود.

شماره سی نردبان نمی خواهد. ردیف اول جا خوش کرده است. می آورم، خالی اش می کنم. نمی دانم چرا هیچ بچه ای از آب نبات های درونش نمی خواهد. یکی از آب نبات های سبزش را بر می دارم و در دهان می گذارم… وه چه ترش است! بی خود نیست هیچ بچه ای این آب نبات ها را دوست ندارد! کلیدهای شش چمدان بزرگ را درون این تنگ می یابم. وقت سفر بوده است انگار… وقت گذاشتن و رفتن… وقت پر کردن و بردن شش چمدان، آب نبات خوشرنگ و شیرین، که بالاخره یکروز تمام شده است!

شماره ی چهلم خیلی سنگین است. به سختی از جای بلندش می کنم. آوردنش سخت است. تنهایی انگار زورم نمی رسد. آنقدر سنگین است که نمی توانم سرش را بگیرم و روی دخل خالی اش کنم. باید دستهایم را داخل تنگ ببرم، مشت کنم و آب نبات ها را مشت مشت روی دخل بریزم. دستم می خورد به یک جفت میل و نخ بافتنیِ سفید… این تکه از نخ سفید اینجا چه می کند؟ … آها! یادم آمد. باقی مانده ی نخ آن ژاکت سفید است که بالاخره امسال تمامش کردم! … دوباره دست می کنم. آب نبات ها را کنار می زنم… نورِگویِ درخشانی توی تنگ، چشمم را می زند. دست می برم تا بیرونش آورم. داغ و سنگین است. بی خود نیست تنگ شماره ی چهل آنقدر سنگین بود. انگار این گوی طلایی سنگینش کرده است. می خواهم درش  بیاورم، اما نمی توانم. با همه ی وجودم روی تنگ خم می شوم… ناگهان تنگ می شکند و شیشه های تردش به دستم می رود… دستهایم همه خونی می شود. آب نبات ها پخش زمین می شوند. آن گوی درخشان می افتد، قل می خورد و زیرِ دخل پنهان می شود. دستهایم همه خونی است. با دستمالم خون روی دستانم را پاک می کنم. اما خون بند نمی آید… نگاه می کنم… می بینم تکه ای بزرگ از آن تنگ شکسته روی سینه ام نشسته است. برای همین است که خون بند نمی آید. دستمال روی موهایم را باز می کنم و دور سینه ام می بندم. خم می شوم زیر دخل، دو دستم را می گشایم تا بلکه آن گوی درخشان را بدست آورم. دستم نمی رسد… آن گوی، زیرِ دخل، دورترین جایی که می توانست بغلتد جا خوش کرده است!

زنگواره ی بالای درِ مغازه به صدا در می آید. انگار مشتری دارم. چه کسی درین روز سرد و برفی به آب نبات فروشی من می آید؟ دخترکی در برابر در ایستاده است. با موهایی بلند و خرمایی رنگ، بافته شده در دو طرف، با دامنی نیلی رنگ و یک ژاکتِ کلاه دارِ صورتی. با چشمانی گشاد به دستهای خون آلود من و تکه های شکسته ی تنگ نگاه می کند. ناخودآگاه برایش می گویم که چه اتفاقی افتاده است. به آن گوی درخشان که زیر دخل افتاده است اشاره می کنم. درخشش نورش از آنطرف دخل پیداست. دختر انگار یادش می رود چه می خواهد. دست می کند و از کول پشتی اش یک مداد قرمز رنگ و دراز در می آورد. آن گوشه، روبروی دخل خم می شود و با نوکِ مداد قرمزش به گوی درخشان می زند. گوی قل می خورد و دوباره به سمت من می آید. دستم اینبار می رسد. برش می دارم. میان دو دست می گیرمش… خورشیدوار در برابرم می درخشد.

دخترک با چشمانی براق به گوی خورشیدوار می نگرد. دوباره دستانش را توی کول پشتی اش می برد. مدتی می گردد. انگار آنچه می جوید پیدا نمی کند. رو به من می کند و می گوید:

- کیف پولم رو یادم رفته بیارم… اومده بودم امروز ازون آب نبات های قلبی بخرم.

این پا و آن پا می کند. بعد انگار ناگهان چیزی یادش می آید:

- اگر این مداد قرمزم رو بدم،  یه بسته ازون آب نبات های قلبی می دی به من؟

به علامت تایید سرتکان می دهم. گوی درخشان را در یک دست می گیرم، از نردبان بالا می روم و با دست دیگرم چند دانه آب نبات قلبی شکل از آن بالا برای دختر می آورم. دختر با شادی آب نبات ها را در کوله پشتی اش می ریزد و مداد قرمز را روی یک گوشه از دخلِ شلوغ و پر از تکه های شیشه ی من می گذارد. کوله اش را پشتش می اندازد و خندان به سوی در مغازه می رود…

زنگواره ی بالای در مغازه به صدا در می آید. موهای بافته ی خرمایی دخترک در هوا دنگ می خورند. صدایش می کنم. اشاره می کنم که به سوی من باز گردد… درنگ می کند. آهسته به سویم برمی گردد. لبهایش آویزان می شود. شاید فکر می کند می خواهم آب نبات هایش را پس بگیرم. خم می شوم. گوی درخشان را روبرویش می گیرم.

- می خوای ببریش با خودت؟

دخترک گیج به من نگاه می کند. ادامه می دهم:

- این روزهای برفی هیچ بچه ای نمی یاد اینجا! … تو چطور امروز اومدی اینجا؟

- می خواستم برا دوستم آب نبات بخرم.

دستانش را بالا می آورد. گوی را از من می گیرد و تند در کوله اش می نهد. زنگواره ی بالای در مغازه برای سومین بار به صدا در می آید.

باید این خرده های شکسته را جمع کنم. باید این خونِ لکهِ لکه نشسته روی دخل را بشویم. فردا هوا صاف می شود. فردا دکانم پر می شود از بچه های تپلِ با نمک…

مداد قرمز دختر آن گوشه ی دخل نگاهم را می رباید. فردا دوباره آفتاب وسط مغازه ولو می شود.

با مردم قونیه

استاندارد
تجربه بى مانندى بود. اينكه چرا به اين سفر رفتم بماند براى خودم. اما مطمئنم كه بيشتر دوستانم دوست دارند از تجربه ى سفرم بگويم.


عكس ها از بناها و مكان ها و مراسم گفتند و چه خوب هم گفتند. من نمى خواهم دوباره از در و ديوار مقبره مولانا بگويم. آنچه مى خواهم بگويم از پوست و خون و دلِ مردمان قونيه است.


تنها سفر كردم. در شهرى كه كوچك است و آيين درويشى سالهاست دران برپاست تصورم برين بود كه زنى تنها با ديده ى خوبى تحويل گرفته نشود. اما برخلاف تصور من چيزى كه براى مردم اين شهر مهم نبود تنها بودن من بود. اگر هم بود همه مى خواستند كمك كنند. انگار بردل مردم شهر حك شده بود كه «هركه درين سراى در آمد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد». جالب اينجاست كه هيچكس از من نپرسيد آنجا تنها چه مى كنم جز دو تا خانم ايرانى در موزه مولانا!


بدون روسرى سفر كردم. خوانده بودم كه شايد بهتر باشد زنان در قونيه حجاب بگذارند. ولى فكر كنم دعاى اين آزادى را مردمان ترك بايد به جان اتاتورك كنند. كه هيچ كس ابدا به شكل و شمايل زنان كارى ندارد. آنها كه مى خواهند درست روسرى سر مى كنند و آنها كه نمى خواهند كسى آزارشان نمى دهد. من در برابر زنان زيبا و آراسته ى ترك البته بسيار ساده مى نمودم.


هربار كه تاكسى سوار شدم و به مقبره مولانا رسيدم بدون استثنا رانندگان تاكسى به حضرت مولانا سلام مى كردند. مى شد فهميد كه چقدر مولانا را دوست دارند و به او احترام مى گذارند. هفت گفته ى مولانا به زبانى ساده همه جا به چشم مى خورد. بيشتر از بر بودند اين هفت جمله اش را. آن جمله ها كه من دقيق نمى دانستم با اينكه سالهاست مولانا را مى شناسم.


از هركه خواستم عكس بگيرم با خوشرويى قبول كرد. نپرسيد براى چه مى خواهى. كجا مى گذاريش. حتى در حمام زنانه! نگفتند شرم دارد و …! هركجا غذا خوردم با روى باز پذيرفتندم. مخصوصا هر شب يكجا رفتم و همه جا همان روى باز را ديدم. اگر پول غذا بيشتر از آنى مى شد كه در منو نوشته بود مطمئن مى شدند كه من متوجه هستم چقدر پول انعام بوده و آيا من راضى هستم يا نه. هر چقدر مى دادم راضى بودند. ابرو خم نمى كردند. جالب اينكه هيچ وقت پول چاى بعد از غذا را حساب نمى كردند. چاى روى غذا بود چه يك عدد چه چند عدد. بعضى جا ها هم كه چاى مجانى مى دادند و عجب در آن سرماى زمستانى مى چسبيد. نكته خيلى جالب براى من حضور بسيار فراوان استكان هاى كمرباريك و نعلبكى روى سكوهاى ورودى مغازه ها بود. نه كسى دست مى زد و نه يكشان را ديدم كه شكسته باشد.


مراسم سماع درويشان كه در مركز فرهنگى مولانا برگزار شد ديروقت پايان يافت. مركز فرهنگى مولانا از هتل من دور بود و من تصميم گرفتم كه با تاكسى به هتل بازگردم. اما با توجه به وسعت مركز دقيق نمى دانستم در كدام خيابان بايستم تا زودتر تاكسى سوار شوم. از يكى از ماموران مركز پرسيدم. او درآن شب سرد مرا از داخل سالن سماع تا مسافتى طولانى مشايعت كرد و خودش برايم تاكسى گرفت. دست آخر هم با خوشرويى و زبان شكسته گفت اميدوارم از مراسم لذت برده باشيد. راننده ى تاكسى هم كه آدم سرخوشى به نظر مى رسيد نامم را از من پرسيد. من هم برخلاف توصيه هاى ايمنى بزرگان نامم را گفتم. نگاهى در آينه به من كرد و شعرى به تركى خواند كه نام مژگان در آن داشت. من هم موقع پياده شدن دستمزد بيشترى به او دادم و كلى خوشحالش كردم.


كسى درست انگليسى صحبت نمى كرد و اين دردسر بزرگى براى من بود كه يك كلمه تركى بلد نيستم! تا مى ديدند انگليسى صحبت مى كنم مى رفتند كسى را پيدا مى كردند كه كمى انگليسى بلد بود و او را پيش من مى آوردند. پسر جوان بسيار مودبى در مركز استقبال مهمانان قونيه كار مى كرد كه خيلى خوب انگليسى حرف مى زد. سر ميزى نشسته بودم و از چاى داغ و شيرينم لذت مي بردم كه ديدم به سراغم آمد و پرسيد چه كمكى مى تواند به من بكند. من قبلا از دوستانش سوال كرده بودم و آنها هم دست و پا شكسته به تركى جواب مرا داده بودند. انتظار نداشتم اينهمه مودب ميان جمعيت بيايد مرا پيدا كند و ببيند من چه كمكى لازم دارم. چند بار ديگر هم كه به آن مركز رفتم هربار با روى باز سوالاتم را جواب داد و در آخر هم يك خودكار نو به من هديه كرد. حيفم آمد چرا از او عكس نگرفتم.


يكروز قبل از تحويل دادن اتاق رفتم و مردى را كه اتاقم را تميز مى كرد پيدا كردم و انعامى به او دادم. وقتى برگشتم ديدم مضاف بر تميز كردن اتاق تمام وسايل مرا هم مرتب كرده است. چون من گوش پاك كن زياد مصرف مى كنم مخصوصا دو بسته بيشتر برايم گذاشته بود. سيبى را هم روى لپ تاپم گذاشته بود و رفته بود.


شب آخر بعد از تمام شدن مراسم سالگرد وفات مولانا (شب عروس) رستورانهاى قونيه جاى سوزن انداختن نبود. من تنها روى يك ميز چهار نفره نشسته بودم و تنها صندلى هاى خالى رستوران دور ميز من بود. خانمى به سراغم آمد و از من خواهش كرد كه با همراهانش سر آن بنشيند. ديدم ميهمانان ميز بغلى مرا صدا مى كنند كه بروم و پيششان بنشينم. دو خانم ترك معلم بودند با شوهر يك كدامشان كه براى زيارت مولانا آمده بودند. من هم دعوتشان را پذيرفتم و ميز را براى مهمانان جديد خالى كردم. گارسون بر حسب اتفاق دستور غذاى آنها را فراموش كرده بود و هرچه صبر كردند غذايشان نيامد. وقتى متوجه اشتباه گارسون شدند همه خنديدند و تصميم گرفتند اتليكميك (يك جور غذا مثل پيتزا كه مخصوص قونيه است) سفارش بدهند. من آنموقع غذايم تمام شده بود. همه شان لقمه اى از نانشان به من دادند و اصرار داشتند كه به من ياد بدهند چه جور بايد آنرا بپيچم و با فلفل درشت كنار نان گاز بزنم. من البته از اتليكميك خوشم نيامد ولى دستشان را رد نكردم.


مردم قونيه ثروتمند نبودند. فقير هم نبودند. اما حس كردم كه با همه ى كاستى هايى كه در شهرشان داشتند خوشحال و راضى بودند. انگار روح مولانا در شهر حلول كرده بود يا شايد هفتصد سال آيين مولانا برآنها اثر گذاشته بود كه اينگونه مهربان بودند. آنچه ديدم همه مهر بود و مدارا. از پسر جوان دم در هتل گرفته تا پيرزن دستفروش روبروى مقبره مولانا. گوهرى كه اينروزها نه خيلى در واشنگتن از آن سراغ دارم و نه در تهران ميان مردم كوچه و بازار ديدم.


خوشحالم كه به چشم خود ديدم هنوز روى اين كره ى خاكى مردمانى هستند كه براى خوبى كردن دليل نمى خواهند. مهربان هستند بى بهانه اى. سرزمينشان آباد و دلهاشان شاد.

تکیه گاه

استاندارد

ستاره ها  در آسمان می درخشند. تا سحر چند زمانی فاصله است.  پاییز است. برگ ها مانده اند چه رنگی باشند. سبز، قرمز یا که زرد. اما زود است که همه تسلیم یک رنگی شوند و بریزند. جز آنها که چون سوزنی بر چشمان پاییز فرو رفته اند. به درختی بلند تکیه داده ام. از همانها که سوزنی برگند. از همان ها که پاییز برایشان بی معنی است. از همان ها که همیشه سبزند. هوای بیرون چادر سرد و گزنده است. من اما از رو نمی روم. ژاکتم را تنگ تر به دور خود می پیچم. به سکوت وحشی این طبیعت دست نخورده دل می سپارم.

دخترک و پسرک در درون چادر در خواب نازند. چون من نیستند که بیشتر شب را بیدار بمانند. هنوز نوجوان و خردسالند.  هنوز از نعمت خواب ِ خوش ِ طولانی بهره مندند. پتویشان را دورشان پیچیده اند و خواب های خوش می بینند.  کابوس نمی بینند. کابوس خبر می کند آنوقت که می آید! من چشمانم را به آسمان پر ستاره می دوزم. مثل بیشتر انسان های متمدن امروز با آسمان و ستاره هایش غریبه ام. فرصتی برای نگریستن به آسمان برایم نمانده است. بزرگیِ بی پایانِ آنچه بدان می نگرم مرا از آنجایی که هستم جدا می کند. می برد به سالهای دور. پرسشی رنجم می دهد. همان که سالهاست با هزار و یک نیرنگ از خود پنهان کرده ام. همان که چند وقت پیش دوستی یادآوری کرده بود و من از پرداختن به آن گریخته بودم. پرسشی که هروقت گیرم می دهد زیر و رویم می کند و درعذابم می افکند.

درین سکوت وحشی، درین شب سرد و سوزناک، درین چینش با قاعده ی ستاره ها، من، به درختی تکیه داده ام. یادم می آید آن دوست از ناجی اش در نوشته اش گفته بود. از آنکه در بیراهه ای سخت و پرسنگلاخ، به ناکجا آباد، حفظش کرده بود، نجاتش داده بود. نجات دهنده، رهایی بخش، تکیه گاه!

سکوتِ وحشی شب را پرسشی می شکند. «نجات دهنده ای هست؟… تکیه گاهی؟»  نه یک بار، نه دوبار، چندین بار. پرسشم به فریاد می ماند. زمانی دراز در فضا می پیچد، به چادر کودکانم می رسد، به میانه ی سروها سرک می کشد، پرنده ای را بالای سروی می آزارد. به سوی من باز می گردد. من چشم به راه پاسخ هنوز به آسمان خیره می مانم: صدایی؟ نمی آید. جوابی؟ نمی آید. عزیزی؟ نمی آید!

نجات دهنده ای نیست!… تکیه گاهی وجود ندارد. خورشید از کرانه ی شرقی جنگل کوهستانی طلوع می کند.

***

در میانه ی جنگل کوهستانی، از راهی باریک و ناهموار، با کودکانم راه می پیمایم. پسرک در آغوش من است. دخترک پشت سر می آید. پسرک به این سو و آن سو نگاه می کند و گاهی آزاری با پاهایش به خواهرش می رساند. دخترک گاهی دستش را به من می دهد و گاه دستانش را روی شانه ام می گذارد. از پاهای پسرک می گریزد. تا ظهر چیزی نمانده است. تا بالای جنگل کوهستانی چند خمی بیش نمانده است. راه سخت و پر سنگلاخ است. پر است از سنگریزه های خرد و کلان. به اعتماد من می ماند که شکسته است. پر ازخیال های شکسته ی ریز و درشت!

از بالای جنگل کوهستانی، درختان منظره ی دیگری دارند. سروها سبزی با شکوهی دارند در میان آنهمه قرمز و زرد. پرندگان آزادند. نغمه هایی نغز می خوانند.

درمیان آوایِ دلنشین پرندگان، درین ظهر گرمابخشِ دلپذیر، درین میهمانیِ رنگ، من، دیگر تکیه گاهی ندارم. روی دو پای خویش ایستاده ام. رهایی بخشی وجود ندارد. نجات دهنده ای نمی آید.

پسرکم از جست و خیز کردن خسته است. دستانش را دراز می کند تا در آغوشش بگیرم. بوسه ای شیرین بر رخسارم می نشاند. دخترکم دست بر گردنم می اندازد و با من به شکوه جنگل کوهستانی می نگرد.

نجات دهنده ی من، به گمانم، مهر این دو کودک است که مرا به سمت زندگی می کشد.

نجات دهنده ی من، به گمانم، دستان چیره من است که بارها و بارها حنجره ی نوزادانی را گشوده است تا نفس زندگی را به ریه هایشان ارزانی کند.

نجات دهنده ی من، به گمانم، نوشته های من است که سالهاست دلهایی را شادمان و غمگین کرده است، به اوج برده است، به اندیشیدن کشانده است، سرمستی را ارزانی جانهایی کرده است.

نجات دهنده ی من، به گمانم،  قلب پرگیر و دار من* است، که عجب دارم چگونه با هر ضربانی در خون تپیده است و باز، و باز مهر می ورزد!

من، تکیه گاهی ندارم.

نجات دهنده ای وجود ندارد.

 

 

* مصراعی برگرفته از افسانه ی نیما

 

 

برای همه ی لبها…

استاندارد

اصلا تقصیر من بود که در راه برگشت به خانه آهنگ «دلم خونه» را از «شهرام شکوهی» گذاشته بودم. نگاهی در آینه به فرید انداختم. کتاب کلمه هایش را ورق می زد. در نهایتِ تعجب من ساکت بود و بر خلاف همیشه اعتراضی به آهنگی که مورد دلخواهش نبود نمی کرد. نگاهی به غزل انداختم.  چشمانش پر از اشک بود. شب را خانه ی صمیمی ترین دوستش گذرانده بود. فکر می کردم باید بهترین شب این مدت را گذرانده باشد. نمی دانم چرا غمگین بود. صدایش کردم. در آینه نگاهمان به هم خورد. گفت: «وقتی رسیدیم برایت توضیح خواهم داد.»

آهسته دری را که به اتاق آبی گوشه ی خانه باز می شود گشودم. دخترکم را دیدم که موهایش را شانه می زند. هر وقت غمگین است در اتاق آبی اش می نشیند و موهای بلند سیاهش را شانه می زند. اصلا پیوند عجیبی است بین من و دخترم درین اتاق آبی! او روزها را درآن می گذراند، کتاب می خواند یا که موهایش را شانه می زند. من شب ها به آن اتاق پناه می برم و بی خوابی ام را  در سیاهی شب با بلوط های بلند قسمت می کنم. انگار یک قرارداد نانوشته بین من و او جاری است. که سخن های سخت و سنگین را در کنار پنجره ی آن اتاق آبی نجوا کنیم. تا شاید بلوط های بلند سر خم کنند و اندکی از بار روی دوش مرا و او را از روی شانه های ما بردارند.

مثل همیشه من روی تخت می نشینم و او سرش را روی زانوهای من می گذارد. همیشه من سکوت می کنم و می گذارم که در سکوتی که بین من و او جاری می شود آهسته به سخن آید. آسوده تر است که وقتی صورتش را از من می پوشاند به سخن آید. یا شاید هم یاد کودکی اش می افتد و دامان گرمی که برایش همیشه پر از مهربانی بوده است. فقط آنوقت است که می تواند سخن بگوید. این را بارها آزموده ام. همیشه می مانم که با چه جمله ای می خواهد داستانش را شروع کند…

 -  تا به حال حس کرده ای که «تنها مانده ای؟» در کنار عزیزترین دوستت هستی ولی باز از او «جدا شده ای»؟

خط فکرش را دنبال می کنم. می دانم چه می خواهد بگوید. این دیگر چه پرسش عذاب آوری است! برایم تعریف می کند، یا نه شکایت می کند که دیشب یکی از سخت ترین شب های عمرش بوده است. که در خانه ی صمیمی ترین دوستش بیشتر از هر وقتی احساس غربت کرده است و شبی را که اینهمه با اصرار از من اجازه گرفته بود که با دوستش سپری کند به تنهایی گذرانده است. به سادگی گفت که دارد بهترین دوست دوران کودکی و نوجوانی اش را از دست می دهد چرا که نمی تواند با او تا دبیرستان قدم بزند یا که با او درس بخواند یا که لحظه های مشترکی را با او سپری کند. گفت که کس دیگری اینکار را برای دوستش می کند. گفت که «دوری» دوستش را از او گرفته است. و برای اولین بار احساس کردم که از رفتن به دبیرستان فعلی اش پشیمان است.

چرا مجبورم درین موقعیت، سخت ترین کار ممکن را که دلداری دادن به اوست انجام دهم و از چیزی سخن بگویم که مرا بسیار آزرده است؟ چرا بعد از اینهمه سال، آنهم همین حالا که ذهنم آشفته است باید درباره ی این پرسش سخت با او گفتگو کنم؟

سرش هنوز روی زانوان من است. خوشحالم که چشمان مرا نمی بیند. خوشحالم که پنجره ی بلند اتاق آبی روبروی من است و من از ورایش می توانم به دوردست ها بنگرم و او نداند که به چه فکر می کنم. سرشاخه های بلوط برگهایی درهم دارند. یک دو برگ زرد و باقی هنوز سبز. هنوز پاییز در باغ پشت خانه ی ما قدم نگذاشته است. هنوز سبزی رنگ چیره ی درختان است. هنوز «خاطره ی» بهار رگ غالب این درختان است.

 ***

 یاد می آورم آنروز را که من رسما «عاشقش» شدم. چهارم آذر ماه چهارده سالگی! آنروز که به اشتباه فکر می کردم روز تولدش است و می خواستم در آغوشش بگیرم و دفترچه کوچکی را که برایش خریده بودم به او هدیه دهم و برای نخستین به او بگویم که چقدر دوستش دارم و «او» رسما عزیزترین و صمیمی ترین دوست من باشد! دستانش را اینبار محکم تر از هربار در دست بگیرم و برایش شعری بخوانم از احمد شاملو که می دانستم بسیار دوست می دارد… اما من اشتباه کرده بودم. یعنی آنقدر ذوق زده بودم و دوستش داشتم و هیجان اینرا داشتم که تولدش را تبریک بگویم که تاریخ را اشتباه کردم. آنوقت آنروز همه چیز درهم ریخت! او تعجب کرد که من چرا اینهمه دستپاچه، آنهم توی سرویس مدرسه تولد نیامده اش را تبریک می گویم. می دانم که هرگز نفهمید آن لحظه عاشقش بودم. دفترچه کوچک را با دردی بزرگ در کیفم گذاشتم تا دیگر روز هدیه اش دهم. می دانم که آن شعر شاملو را هم هرگز برایش نخواندم.

سالها با آن عشق سرکردم. تابستان ها با هم «جان شیفته» می خواندیم. زمستان ها را با «بهرام بیضایی»  می گذراندیم. هر بهار او تولدِ مرا جشن می گرفت و من هر پاییز تولدِ  عزیزترینم را تبریک می گفتم. من او را چون آتش دوست داشتم و شاید اگر ایران به دنیا نیامده بودم و در آن موقعیت سیاسی و اجتماعی سالهای جنگ قرار نمی گرفتم همیشه عاشقش می ماندم! اما دست روزگار چیز دیگر می خواست. یا شاید من و او باید بزرگ می شدیم و قصه ی این عاشقیِ ما باید پوست می انداخت!

هنوز خط زیبایش را به خاطر دارم. آنروز که روی کاغذ سپید کوچکی برایم نوشت: «تو خوب باش، خوبی باش. بگذار من بد باشم. اما بدی نباشم.» من تجسم «خوبی» بودم. آنکه «پرهیز» می کرد. او اما می خواست دنیا را تجربه کند. می خواست لذت را زیر دندان بچشد. می خواست خودش باشد. «بد» باشد اما «بدی» نباشد! آنوقت یک خرداد ماهِ داغ، «رسما» به من اعلام کرد که «عشق» بین من و او تمام شده است. او کس دیگری یافته بود که چون «دریا» بود برایش. ژرف و آبی و دوست داشتنی! که مرا به خاطر او ترک می کرد. می رفت تا تجربه کند آن بخش تازه ی زندگی را. آن دنیای جالبی را که من و او از آن هیچ نمی دانستیم. آن بخشی از هستی را که  شاید فقط گاهی در زمزمه های بالای کوه از آن سخن رانده بودیم یا شاید فقط از نگاه دزدیده ای با هم به آن خندیده بودیم! رفتنش برایم دردناک بود. نبودنش در زندگی ام خسرانی بزرگ. رفتنش را هرگز باور نکردم. نبودنش را هیچ وقت نپذیرفتم. خاطره ی نبودنش چون زخمی عمیق بر جان من نشست. جای خالی اش هیچ وقت با کسی پر نشد. چشمان زیبای روشنش هیچ وقت برای من تکرار نشد!

اکنون بیست سال از آن روزگار گذشته است. من بیست سال را بدون «او» سپری کردم. بیست سال را در نبودن آن صمیمی ترین دوست دوران کودکی و نوجوانی و جوانی ام گذراندم. بیست سالی که می شد «او» در کنار من باشد. وقتی که فرزندانم به دنیا می آمدند، باشد، پیشانی ام را و موهایم را ببوسد و مرا درین تجربه ی شگرف همراه باشد. وقتی که هر پله از موفقیت را بالا می رفتم یا آنوقت که پایم می لغزید، شکست می خوردم و دو پله عقب می ماندم دستانم را بگیرد، نوازششان کند و بگوید من هم همین پله ها را چون تو پیمودم. وقتی که دردناک بودم  از زندگی ها و تلخی هایش، بتوانم پیشش بروم و به دنیا بد و بیراه بگویم. او هم با من به دنیا لیچار بگوید و بگذارد که آن بغض خالی شود. وقتی که بوی خوب برنج زعفرانی در خانه ام می پیچد او مهمان من باشد، بیاید سری به برنج من بزند و از دان بودنش ایراد بگیرد، بخندد و بگوید هنوز هم یاد نگرفتی برنج چه جور دم می آید! فرزندم با فرزندش کتاب بخواند. با هم بخندند، فیلم ببینند و ته دل خوشحال باشند که والدینشان یک زمانی همدیگر را «عاشق» بودند.  من او را به همین سادگی از دست دادم!

 خوشحالم که دخترم چشمان مرا نمی بیند. آخر چگونه برایش بگویم که دل قوی دارد. چگونه بگویم که صبوری کند و نگران نباشد. چگونه بگویم که مهم نیست اگر دوستش کسی دیگر را یافته است وقتی خودم هرگز نتوانستم جای خالی عزیزش را پرکنم؟

 ***

اما همین چند روز پیش بود که «او» برایم بعد از این بیست سال نوشته بود. نامه ای که از پس این سالها بسیار عزیزش داشتم. بسیار دلنشینش یافتم. بارها و بارها خواندمش. منی که این روزها در قحطی یک کلامِ خالص ِ پر مهرم! نوشته بود:

«خیلی زمان گذشته است، خیلی. شاید نه من آنگونه مانده ام که تو از نوجوانی من می شناختی و نه تو کاملا به مانند تصویری که از تو مانده در ذهن من. اما اگر به صداقت قلبهایمان و پویایی ذهنهایمان و روحیه ی جرات کردن و آزمودن چیزهای تازه در هم ایمان داشته باشیم، احتمالا تجربه های مشترک و دردهای مشترک و یافته های مشترک کم نداشته ایم .

 دستت را به من بده، دستهای تو با من آشناست.»

 و من در پاسخش گفتم:

 «آری عزیزم. خیلی زمان گذشته است. نزدیک بیست سال. دو دهه از بهترین های عمر من و بهترین های عمر تو. دو دهه که می شد تو در زندگی من حضور داشته باشی و من در خط زندگی ات. دو دهه که می شد تو باشی و من کمتر زجر بکشم. چرا که شانه های تو بود که دردهایم را با تو قسمت کنم. و تو گوش های عزیزت را به من بسپاری و بشنوی آهنگ غم انگیز زخم های مرا… راست می گویی. خیلی زمان گذشته است. از نوجوانی من و نوجوانی تو. دیگر من «خوب» نیستم. «خوبی» نیستم.  «بد» بودن را تجربه کرده ام. اما هرگز، هرگز چون تو «بدی» نبوده ام. شاید وقت آن رسیده است که آن شعر شاملو را که هرگز نشد برای تولدت بخوانم اکنون برایت بخوانم و بگویم:

 درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با «تو» سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

دستتت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

 

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.»

 ***

به دخترکم نگاه می کنم. هنوز سر بر زانوی من دارد. من موهایش را نوازش می کنم. داستان من و آن عزیزترین یار را شنیده است. شعر شاملو را هم با من خوانده است. فهمیده است که می شود بعد از بیست سال تنهایی و دوری «صمیمی ترین» را دوباره یافت. می شود که درین قحطی دوستی و مهر و آشتی، «عشقی» را دوباره پیدا کرد. می شود نزدیک ترین نامه ها را از او خواند. می شود سرها را به شانه هایش سپرد و روی شانه ی عزیزش گریست. می شود دستی به دستش سپرد. چرا که دستش با دستان تو آشناست…

 موهای دخترکم خیسِ اشک است. روبرویم می نشیند. غم هایش را بر روی زانوان من جا گذاشته است. دلش سبکبار است. خاطرش آسوده است. دوباره آن خنده ی زیبا چون آفتاب در رخسارش می درخشد. به سبکبالی یک پروانه ی شاداب از اتاق آبی بیرون می پرد. می شنوم که در میان پله ها آواز می خواند.

رقص «بازگشت به مدرسه»

استاندارد

چون به یقین می دانم که دخترم نوشته های وب لاگم را نمی خواند این نوشته را تقدیمش می کنم. می دانم که اگر امروز این نوشته را می خواند به شدت از من عصبانی می شد. اما مطمئنم که با گذر زمان این نوشته را دوست خواهد داشت.

***

مادرم هرگز نوشته های مرا پنهانی نمی خواند. به اتاقم سر نمی زد تا نوشته ای بیابد، یا که نامه ای، تا شاید دری بگشاید بروی ناگفته های من. او همیشه از خودم می شنید آرزوهای مرا، داستانها، غم ها یا که شادی های مرا. مادرم می دانست که من نه می توانستم و نه می خواستم که درونم را از او پنهان کنم. او همیشه همنشینی شاد و صبور بود برای گفته های نهانی من.

 من اما درست برخلاف مادرم هستم! همیشه به اتاق دخترم سرک می کشم. اتاق زیبا و آبی رنگش را که با پنجره ای بزرگ رو به باغ بلوط های بلند باز می شود بسیار دوست دارم. گاهی شب ها به آنجا می روم، روی تختش می نشینم و در شب تیره برای مدتی طولانی به باغ روبرو زل می زنم. گاهی وقتی که خسته از کشیک برمی گردم و او مدرسه است پنهانی دفترچه سبز رنگ یادداشتهایش را در می آورم و از خواندن نوشته هایش لذت می برم. می دانم که آنجا صمیمانه می نویسد. گاهی در حیرت می مانم از توانایی قلمش. گاهی ناراحت می شوم که چرا اینهمه زیبایی را از من پنهان می کند. گاهی به وجد می آیم از برهنه دیدن احساساتش. می دانم آنچه را که به من نمی گوید آنجا بازگومی کند و می دانم که اگر بداند نوشته هایش را پنهانی می خوانم خشمگین می شود. اما در من انگار کششی است به نوشته های زیباش. که مرا می کشد به سوی آن دفترچه سبز رنگ. تا روح نوجوانش را درآن آینه بهتر ببینم…

چند روز پیش دوباره به اتاقش رفتم. روبروی همان پنجره بزرگ نشستم و دفترچه سبز رنگش را گشودم. نوشته ای تازه و با قلمی سرخ رنگ از او دیدم. «بهار عزیز!» (همه نوشته هایش را خطاب به بهار می نویسد).

 نوشته بود: «مادرم همیشه می گوید زیبا هستم. همیشه می گوید دلربا هستم. اگر او درست می گوید چرا اینهمه سال کسی مرا دوست نداشته است؟ چرا کسی هیچ وقت شاخه گلی به من هدیه نداده است و نخواسته است با من برقصد! آیا من ترسناکم؟ آیا همه را از خود فراری می دهم؟ آیا کسی جرات نمی کند به من نزدیک شود؟ آیا مغرورم؟ چرا تا به حال کسی دوستم نداشته است؟» نوشته بود امسال سال آخر دبیرستان است و دعا کرده بود که امسال در آن هفته «بازگشت به مدرسه»* کسی به او شاخه گلی تقدیم کند و بخواهد که با او برقصد. نوشته بود که «امسال بهار زیبا! آخرین امید من است!»

 دلم گرفت از نوشته ی اندوهگینش. خدا را صد بار شکر کردم که در آن لحظه در خانه تنها بودم. دوست نداشتم صدای گریه ام را کسی در خانه بشنود. هرگز انتظار نداشتم نوشته ای این چنین از دخترم بخوانم. هرگز گمان نداشتم که درونش را آزرده  ببینم.  خنده های شاد و بی هوایش هیچ وقت نشان نمی داد که برای اینکه کسی دوستش داشته باشد اینهمه نگران باشد. چقدر نوشته اش را آشنا یافتم. چقدر خواسته اش را صمیمی و صادقانه دیدم…

می خواستم دستانش را همان موقع در دستانم بگیرم و برایش داستان آن پری زیباروی را بگویم. همان پری کوچک غمگینی را  که نمی دانست که زیباست و نمی دانست که چقدر «دوست داشتنی» است. همانی که در اقیانوسی بزرگ مسکن داشت و دلش آنقدر ترد و سبک بود که به نوا در می آمد در «نی لبکی چوبین» آرام آرام. همانی که نمی دانست لبان سرخش سرچشمه زیبایی است. همانی که زنده بودنش بند بود به بوسه ای! می خواستم همان دم در آغوش بگیرمش و بگویم «نازنین، دخترم!» هنوز زود است که دلخسته شوی. که هنوز نوجوانی و ناپخته در آغاز زندگی. که «عاشقی» را صبوری باید تا که «دیده شود». تا که «دوست داشته شود». که روح جوانش چون غنچه ایست ناشکفته در باغ هستی. صبری باید تا آفتاب زمان گلبرگ های نازکش را بشکوفاند. تا عطرش بپیچد در بازار عاشقی. آنگه ببیند که چه اندازه خریدار دارد درین دنیای آشفته ی بی مهری. اندکی صبر نازنین!

می خواستم برایش بگویم. شانزده ساله بودم آنوقت که از خود می پرسیدم «سهم من چیست از عشق، از زندگی؟» آنوقت که فکر می کردم – چون تو نازنین دخترم – که هیچ کس به من عاشق نیست. هیچ کس بند ِ من نیست. هیچ کس نمی بیند مرا در گذر از کوچه های نوجوانی. آنوقت که جان می دادم برای کلام مهرآمیزی یا که نگاه آشنایی. آنوقت که فکر می کردم من چه دارم که عرضه کنم در بازار مکاره ی دلبری. تا از آن ِ خود کنم نگاه عاشق ِ سرمستی؟

سهم من این است

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

«دست هایت را دوست می دارم»

 می خواستم برایش بگویم که دنیا روزی گرفتارش خواهد شد. پسرانی روزی عاشقش خواهند شد. با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر. و آنوقت خواهد دانست آن «مروارید» در دل اوست. همان که خودش از آغاز نمی دانست. شک داشت. خبر نداشت از حضورش. که آن مروارید، مهر او بود پنهان در میان صدفی سخت و آهکی در اعماق اقیانوس بزرگ. زمان می خواست تا بزرگ شود، گرد شود در تلخی و شوری جریانهای زندگی. تا آنگاه چون جواهری بدرخشد سخت گران و قیمتی.

می خواستم بگویم که من می دانم. تو از آن گونه شراب نابی که می آشوبی و مست می کنی. از آن جنس رقصی طربناکی که به اوج می بری. از آن دسته که مهر می ورزی و لاجرم عاشق می کنی. می شناسم گونه ی ترا و جنس ترا. می دانم دل مهربان ترا. می شناسم ترا که به من نزدیکی. امتداد هستی ام هستی. می شناسم ترا که چون من از یک جنسی.

 می خواستم بگویم اندکی صبر نازنین. عینک نزدیک بین ات را درآر. چشمان فریبای سیاهت را به دوردستِ دشتِ فرداها بدوز! آنوقت خود به چشمان خویش خواهی دید.

* Homecoming dance