ژانویه 19, 2012
انزجار از فیس بوک یا…
اینکه من هم آنقدر آشفته شدم تا درباره فیس بوک بنویسم خود شاید گویای تاثیر گذاری بسیار این رسانه باشد. اما نکته ای هست که دیگر نتوانستم صبوری کنم و بر زبان نیاورم.
راستش اگر بیشتر به خاطر خواهرم و خانواده اش نبود که گه گاه عکس هایی از عزیزترین هایم را بر روی فیس بوک می گذارند و یا ارتباط ارزشمند دوباره ای که با دوستان عزیزم و معلم های قدیمم ازین طریق پیدا کرده ام بارها ارتباط از راه این رسانه را قطع کرده بودم!
اما دیگر این بار واقعا کاسه صبرم لبریز شد وقتی دیدم پستان لخت گل شیفته فراهانی آنچنان جنجالی در فیس بوک به پا کرده که آدم انگشت به دهان می ماند این جماعت مدام در حال گردش در فیس بوک در جستجوی چه چیزی هستند؟! همیشه وقتی می دیدم که دوستان امریکایی ام درباره عکس لخت فلان هنرپیشه حرف می زنند یا از بوسه آتشین فلان خواننده زن از یک خواننده زن دیگر می گویند، به خودم می گفتم ” اینها چیز دیگری ندارند که به آن دلخوش باشند، برای همین بیرون افتادن پستان جسی جکسون برایشان جالب است. به خودم می بالیدم که فرهنگ ما پربارتر ازین هاست که درباره موضوعاتی بدین پیش پا افتادگی گفتگو کنیم و … “. اما امروز دیگر داشتم بالا می آوردم ازینهمه رای و نظر درباره بدن این خانم و مسئله آزادی انسان و حق او از نمایش هرگونه بدن!
بیزارم ازین که بیایم و چون بیشتر رشته گفتگوهای اخیر از سینه عریان گل شیفته حرف بزنم. اصلا نظری درین باره ندارم و نظر دادن درباره این موضوع را بسیار بی ارزش می بینم. اما نمی توانم انزجار خودم را از محیطی که به این گفتگوها اجازه رشد و نشر می دهد پنهان کنم. از فضایی که بی اعتنا از زیبا ترین تصویرِ تاریخ معاصر ایران- البته به گمان من- (آنجا که نسرین ستوده با دستهای بسته در دستبند همسرش را در آغوش می گیرد) عبور می کند و آنوقت اینهمه جنجال بر سر بدن یک هنرپیشه برپا می کند.
جالب اینجاست که می بینم دوستانم- کسانی چون سعید شریعتی- می آیند و درین باره نظر می دهند و مرا شگفت زده می کنند که براستی ما به کدامین سو پرتاب شده ایم! واقعا آیا بهتر ازین، زیباتر ازین، ژزفتر ازین سوژه نداریم که در فیس بوک بر سر آن گفتگو کنیم؟
نمی دانم. شاید انزجار من از فیس بوک نیست. بیزاریم از دنیای مجازی است که در آن اینروزها نفس می کشیم و زندگی می کنیم. شاید برا ی یکصدمین بار است که به یاد این بند از شعر مولانا می افتم:
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کی آن عقیق نادر ارزانم آرزوست!
از روی موبایلم اپ فیس بوک را بر می دارم. شاید درمان کوتاه مدتی باشد ازین بیزاری روز افزون من.
نوامبر 24, 2011
روز شكرگزارى به سبك ايرانى
همين حالا كه در حال نوشتن اين كلمه ها هستم، بوى لذيذ بوقلمون داخل اجاق همه جا را برداشته است. راستش هيچ روزى را در اين خانه جديد و سرزمين پهناور به اندازه روز شكرگزارى دوست ندارم. شايد به اين خاطر كه رنگ و بوى مذهب ندارد و به هيچ فرقه مذهبى خاصى وابسته نيست و مال همه ى مردم امريكاست. روز شكرگزارى از نعمت هاى پايان ناپذير اين سرزمين و روز سپاس به صاحبان نخستين اين مرز و بوم است. شايد هم به دليل آنكه خاطرات خوبى از اين روز در اوايل مهاجرتم به امريكا دارم. همه و همه سبب شده است كه اين روز را برگزيده ايم و به پاس خانه و سرزمين جديد همراه با مردم امريكا آنرا جشن مي گيريم. چه بهتر از جمع گرم خانواده و غذاهاى خوشمزه! آنهم براى كسانى كه بيشتر از خوردن غذا عاشق آماده كردن غذا هستند!
غزل كه مفتون درست كردن شيرينى و دسر است مسئول بخش شيريني جات مى شود. فريد هم كه جز خرابكارى كار ديگرى بلد نيست. من هم مسئول بوقلمون، خوراك لوبيا و قارچ، سيب زميني له شده، ذرت و سالاد هستم. البته نمى شود كه ايراني باشى و سفره شكرگزارى خالى از غذاهاى ايرانى باشد! پس برنج زعفرانى، كشك بادمجان و بوراني اسفناج هم توسط مادر به اين سفره افزوده مي شود! اما از همه جالب تر اينكه همراه هم امسال چيزى به اين سفره افزوده است! سس كرن بري با فلفل تند! هرگز فكر نمي كردم كه سس به اين خوبى بار بياورد.
البته مى شود همه سفره را در كمتر از نيم روز با خريد بوقلمون پخته و غذاهاى آماده توى كنسرو به راه انداخت. اما ان كجا و لذت پختن غذا كجا و بوى مستى آور كره روى بوقلمون!
عصر كه سفره حاضر شد عكس مى گذارم از اين روز به يادماندنى! هم از سفره غذا و هم از سفره لذيذ دسرهاى خوشمزه غزل. جاى همه شما خالى!
نوامبر 19, 2011
دغدغه…
” بيا تا بركه هاى حقير دغدغه را دريا كنيم اى دوست!
چراكه هيچ دريايى، هرگز، از هيچ توفانى نهراسيده است
و هيچ توفانى، هرگز، دريايى را غرق نكرده است.”
نادر ابراهيمى
اوت 14, 2011
بر فراز واشنگتن دى سى
دو روز پيش از يكي از بيمارستانهاي دور و اطراف زنگ زدند كه نوزاد نارس بيست و شش هفته اي به دنيا آمده كه هيچ كس نمى تواند راه هوايى برايش پيدا كند!
پرستار ترنسپورت را ديدم كه خواهشمندانه نگاهم مى كند. به استادم زنگ زدم و از او پرسيدم كه بايد بروم يا نه؟ او گفت اگر كسي نمي تواند براي نوزاد راه هوايي پيدا كند حضور من الزامي است…
اين شد كه مجبور شدم لباس بپوشم و با تيم ترنسپورت با هلكوپتر امداد پرواز كنم!
پرواز بسيار هيجان انگيز بود و البته بسيار پر استرس! موقع رفتن رودخانه پوتوماك از آن بالا بسيار زيبا مي نمود! اما موقع برگشت حتي فرصت نكردم كه يك نگاه كوچك به بيرون بياندازم. تمام راه برگشت مشغول احيا قلبي ريوي نوزاد بودم. پنج بار اپي نفرين براى نوزاد و خدا مي داند چند بار براي ما!
قيافه خودم وقتي از هليكوپتر پياده شدم ديدني بود!
مه 27, 2011
WALL-E
عاشق واليه. بعضي وقتها وقتي از خواب بلند مي شه درباره ايوا حرف ميزنه. اون موقعي كه از سفينه بيرون مي ياد و والي رو مي ترسونه. فكر نمي كنم رابطه عاطفي بين والي و ايوا رو فهميده باشه. اما جمع هردوتاشون رو با هم خيلي دوست داره. بعضي وقتها يه خنده ي از ته دلي مي كنه كه نگو. انگار براي بار اوله كه اين فيلم رو مي بينه. نمي دونم تو قد و قامت اين دو تا آدم آهني چي مي بيني كه اينهمه بهشون علاقه داره.
با اين سن كمش خوب بلده چه جور دل من رو به دست بياره. مياد دستهاش رو دور پاهام حلقه مي زنه مي گه: ” مامان خواهش مي كنم ازت. بوس مي دم يه دقه آي پد رو بده به من. فقط يه دقه!”
چند وقت پيش يه مصاحبه اي رو گوش مي كردم كه مي گفت اگر بچه شش سالتون به اسمارت فون شما علاقه داره و وقتي ازش مي گيريد گريه مي كنه اين اعتياد بايد بررسي بشه. پيش خودم فكر مي كردم با بچه اي كه از دو سالگي به آي پد اعتياد داره چكار بايد كرد؟
مه 12, 2011
براى آنكه نزديك است…
براى آنكه نزديك است…
بعد از سالها پيدايت كردم. بعد از سالها بى خبرى و سكوت!
سخت است كه مجبورم مكالمه بين من و تو را ترك كنم … چون تو بايد بروى و من گرفتارم ميان دو اتاق زايمان!
سخت است وقتى مي دانم بايد تنها چشمانم را ببندم تا در خيالم تصور كنم كه چقدر فرق كرده اى…
سخت است وقتى گفتگوى با تو كوتاه است. از من مى پرسى. من از تو… معمولى تر از يك مكالمه معمولى! بعد از اينهمه سال! و من مدام از خود مى پرسم: “پس خود عزيزت كجاست؟ خود شفافت؟”
چقدر اين مكالمه نفس گير است! چقدر دردناك است!
“پيوندهايى است كه بريده نمى شود. هرچند كلامي به زبان نيايد. من تو را دوباره خواهم ديد. مي دانم…”
آوریل 12, 2011
عشق مانده است؟
تقدیم به همراه زندگی ام
نور روی دستانم بازی می کند. گاه ابری می آید سایه می کند، گاه نور آفتاب خودنمایی می کند. اتوبوس در حرکت است. نور گاهی ازین پنجره رخنه می کند یا گاهی از پنجره روبرو. هوا بهاری. گاه ابری. گاه آفتابی!
ایستگاه من ایستگاه آخر است. پیراهن لیمویی رنگم را به تن دارم با یک ژاکت طوسی رنگ که شکوفه های صورتی دارد. شکوفه های کوچک را با دست روی ژاکتم دوخته اند. ژاکتم را دوست دارم. هم گرم است. هم بهاری هم زیبا. موهایم مثل همیشه بلند است. از پشت بسته ام آنرا. با سه گیره آهنی پروانه ای شکل کوچک که به موهایم زده ام تا از پریشانی اش بکاهد. کتابی است در دستانم. شاید گاهی به صفحه ی باز روبرو نگاهی می اندازم. شاید سعی می کنم درس بخوانم. انگار امتحان دارم!
ایستگاه آخر است. باید پیاده شوم. باید دخترکم را از مدرسه بردارم. بهار است و سایه و آفتاب. آسمان آبی خوش رنگ با ابرهای سپید و پنبه ای. نسیمی تازه روی ژاکتم دست می کشد. شکوفه های صورتی رنگ رویش را نوازش می دهد. دل من بی غش. قلب من سرشار. لحظه ها ناب و دوست داشتنی. کوچه خلوت. من تنها. چشمان پرخواهشم دوخته بر آسمان آبی بی پایان. دیده پر اشک. دل لبریز. رشته ی نیایش بی انتها…!
صدای شادمانه دخترکم می آید از دور. با موهای دم موشی اش به سوی من می دود. تیله های صورتی رنگ گل های سرش در نور آفتاب می درخشد. در آغوشم می پرد. بوسه ای می دهد. کیفش را رها می کند و مستانه به سمت زمین بازی می دود. وقتی که دور می شود با خنده فریاد می زند که دیگر یاد گرفته است میله های نردبان بازی را ازین سرتا آن سر بدون آنکه بیافتد طی کند. می خواهد که این پیروزی بزرگ را به من نشان دهد. موهای سیاهش کنار گوش هایش این طرف و آن طرف می رود. دستان کوچکش میله جلویی را می گیرد و میله پشتی را رها می کند. پیش می رود. گاهی آرام می کند. گاهی تندتر می رود. بدون آنکه بر زمین بیافتد نردبان را تمام می کند. خندان دوباره به سویم می آید. می گوید: ” دیدی یاد گرفتم؟”
ناگهان صدایت را از پشت سر می شنوم. دخترکم را تشویق می کنی. قرار نبود که بیایی. با همان ژاکت سفید رنگت آمده ای. ته ریش کمی داری با همان سبیل های نازک قهوه ای. دخترکم بیش از پیش شادمان می شود. کنار آن افرای بلند زمین بازی که تازه برگهای سبز داده است با یک دست دخترکم را در آغوش می گیری و با دست دیگر دستان سرد مرا در دست می فشاری. تمام راه خانه را به داستان های کشدار دخترک گوش می دهیم. شکوفه ها روی سرمان پرواز می کنند با وزش نسیم. آفتاب هنوز سر بازی دارد در میان ابر. دل من سرمست. قلب من سرشار. نگاه تو پر عشق. کوچه خلوت. لحظه ها ناب و دوست داشتنی…!
درست مثل امروز بود آنروز!… بهاری . گاه ابری. گاه آفتابی!
نور روی دفترچه ای که دخترم در روز تولد من به من هدیه داده است تابیده است. بعد از سالها دوباره قلم به دست گرفته ام و در” دفترچه بهاری” می نویسم. لپ تابم را بسته ام تا به وقتی دیگر! دخترم مشق پیانو اش را می نوازد. بیش از هر وقت دیگری زیبا شده است با قد کشیده و با وقار. با موهای بلند و سیاه. صدای نت هایش از مهمان خانه به گوش می رسد. باهوش است با چشمانی گیرا. نوجوان است و سر مست. بی قید و فراموش کار!
تو هنوز سرکاری. از بازی بیمه و درمان خسته ای. از مرگ بیمارانت آزرده ای. از رئیس جمهور سیاه پوست گرفته تا قذافی دیوانه، از همه انتقاد می کنی. به دنیا با دیده ی تردید می نگری. در همه چیز شک می کنی. موهای بناگوشت رو به سپیدی گذاشته اند. سبیل های نازک قهوه ای رنگت را مدت ها پیش تراشیده ای. نا آرامی. خواب پریشان می بینی. بیش از هر زمان دیگری ناخشنودی!
زخم دستان من گریه می کنند روی این کاغذ سپید. نشان از خود به جا می گذارند روی کلماتم. با زخم های روی بدنم کنار می آیم اما زخم روی دستانم را نمی توانم پنهان کنم. همه می پرسند… همه می پرسند! موهایم را گاه به گاه رنگ می کنم. از بس لایه لایه سپید شده اند. چشمانم دیگر نه آن فروغ گذشته را دارد و نه زیبایی پیشین را! تصمیم گرفته ام که زیرشان را خط بکشم. شاید هنوز باور کنم که زیبا مانده اند!
آفتاب ابرها را کنار می زند. ابر روی صورت خورشید را می پوشاند. آسمان پر تردید است. نمی داند ابر باشد یا آفتاب! به گفتگوی چند وقت پیش من و تو باز می گردم. به آنروز که پرسیدی: “عشق مانده است؟؟”…
ای کاش می شد قالب زمان را با چاقویی بزرگ برش داد. کاش می شد برشی کند از آن قالب بی ابتدا و بی انتها! برشی از آنجا که تو شادمان بودی، دخترکم با موهای دم موشی و گل سرهای تیله ای، و من با ژاکت طوسی رنگم و شکوفه های صورتی. برشی از آنجا که رخسار مردانه و پارسای تو بود و قلب پر مهر و پوست سالم من! برشی زیر آن درخت بلند افرا در جوار دبستان دخترک. برشی از نگاه عاشق تو و دل سرمست من. کاش می شد آن برش را نگه داشت برای همیشه و همیشه!
تو هنوز سر کاری و من از کشیک برگشته ام. خسته، خواب آلود و خمار. آفتاب دیگر در حال غروب است. آسمان دیگر تصمیمش را گرفته است. ابرها جا به جا خوش کرده اند. در ذهن من چرخ می زند هنوز پرسش سنگینت: “عشق مانده است؟”
صدای باز شدن در می آید. پسرکم فریاد می زند: ” بابا اومد!” شتابان با قدم های کوچکش به سوی در می آید. با شادمانی به سویت می دود. تو با کراوات قرمزت و گوشی طوسی رنگی که به گردن داری خم می شوی و در آغوشش می گیری. من بر می خیزم و به سوی تو می آیم. پسرک رادر آغوش داری. آرام خوش آمد می گویم و می گذارم که با پسرک سرخوش شوی. می ترسم در چشمانت بنگرم. هنوز پرسش سنگینت پشتم را آزار می دهد. دخترم با قدم های با وقارش از پله ها پایین می آید. سلام می گوید. پسرک غوغا می کند. من به کنج آشپزخانه می خزم. شیر آب را باز می کنم و از پنجره روبرو به درختان بلوط بلند پشت خانه می نگرم. به داستان کش دار دخترم گوش می دهم که برای من و تو تعریف می کند… برگهای نورس بلوط روی سرشاخه ها خودنمایی می کنند. آب روی زخم دستانم جاری میشود. احساس خوشی دارد. سرم را بلند می کنم تا دزدانه به سه تایی شما بنگرم. نگاهم با نگاهت تلاقی می کند. نگاهت با نگاهم حرف می زند…
دل من غمناک است . قلب من خسته است. پوست من خراشیده و مجروح. دخترکم با موهای دم موشی دیگر رفته است. جایش را به دختری زیبا داده است. گذر سالیان روی صورتت نقش به جا گذاشته است. سبیل های نازک و قهوه ای تو را باد برده است. همه چیز در گذر زمان پوست انداخته است. فرق کرده است. جا افتاده است. پیر شده است…
به برگهای نورس بلوط روی سرشاخه ها نگاه می کنم. چه تمنایی دارند برای نور. هر روز. روز به روز. امسال. هرسال… هر بهار جوانه می زنند. سبز می شوند… دوباره رشد می کنند. زندگی می کنند و آنگاه پیر می شوند… جایشان را به برگهای سبز دیگر می دهند… با همه ی تمنای بلندی که برای آفتاب دارند می میرند. می گذرند… اما تنه ی بلوط هرسال رشد می کند، دایره ای به دایره آوندهایش افزوده می شود. هرسال تنومند تر می شود. سالها در گذرند اما تنه ی بلوط می ماند.
آب هنوز روی دستانم سر می خورد. درد این زخم ها رفته است. دستانم آرام شده اند. احساس خوشی دارم. دیگر پرسشت آزارم نمی دهد. دیگر بر قلبم سنگینی نمی کند. می دانم. در فضای این خانه، در بازی ابر و آفتاب، چونان تنه ی بلوطهای بلند، عشق مانده است… همه چیز در گذر است. اما عشق پوست انداخته است، ژرف تر شده است. مانده است.
عشق، حتی اگر این روزها بروند – که خواهند رفت- خواهد ماند. آری عزیز من عشق مانده است و تا همیشه خواهد ماند.
مارس 22, 2011
با هر نوروز
صد خاطره شیرین زنده میشود در ذهنم با هر بهار. صد منظره دل انگیز بر کاغذ جانم نقش میبندد با هر بهار. جانم نو میشود هر نوروز با آمدن بهار… دیروز بود انگار! یاد نوروزهای کودکی. شاد و بی غش. خالص و بیدرد. سرشار از شادمانی و زندگی. خالی از هر غم. خالی از نفسِ نامیمون افسردگی !
از کار بر میگشتم. راه طولانی بازگشت سبب میشود که تنها باشی. به عمق زندگی بیندیشی. به رخدادها دیگر گونه نگاه بیندازی! سبب میشود که بهتر ببینی بازی زندگی را!… نوروز پیش روی من است. چه شادمانی در پوست من میدود از این نو شدن طبیعت! از خودم میپرسم: “چند بار دیگر نوروز را خواهم دید؟ چند بار دیگر بازگشت زندگی را در کالبد درختان مرده نظاره خواهم کرد؟ چند بار دیگر از عطر شکوفهها مست خواهم شد؟ چند بار دیگر به شاخههای ورم کرده دست خواهم کشید و از احساس زندگی زیر سر انگشتانم لذت خواهم برد؟ چند بار؟… آیا در ابدیّت من نوروز تکرار خواهد شد؟”
می ترسم از پاسخهای نیافته. میهراسم از اندوه نیامده. پژمرده میشوم از درک فناپذیر بودن این معجزه روزگار!
راه طولانیست و من تنها. راه طولانیست و پرسش های من بیجواب. شیشه ماشین را پایین میکشم. نسیم خنک بهاری صورتم را نوازش میکند. صدای آشنای مرغکان بهاری پرده گوشهایم را به طرب میآرد. مست میشوم دوباره از بوی نمدار هوا. از خیسی ناگهان باران بهاری. فراموش میکنم پرسشهای بی پاسخ را…
این نوروز شاید آخرین نوروز من است. یا شاید مانده باشد برایم نوروزها و نوروزها. چند تایش شاید اصلا مهم نباشد. شاید هیچ وقت مهم نبوده است. مهم شاید صدای آن مرغک شاد است که در گوشم میپیچد. یا آن نرمی قطره باران که از لای پنجره گذر میکند و بر پوست بیمار من میریزد. مهم شاید این لحظه سخت زیبا و عزیز است که مرا با خود میبرد؛ از هرچه درد پیر سرماست رها میکند و شادی را بر بام دلم آشیان می دهد. این”آن” نوی من است. این روز نوی من است. این دوباره نوروز من است!
نوروز مبارک!
فوریه 6, 2011
شب های عربی


” – آقا جون داستان اون ماهيگيره رو بگو كه خمره تو تورش پيدا مى كنه …
- نه آقا جون مى شه داستان اون ماهي ها رو كه تو ماهيتابه حرف مي زنن بگي؟
- نه بابا جون امشب قصه آرايشگر بغداد رو مي گم خوبه؟
- آخ جون يه قصه تازه
- خوب حالا چشماتون رو ببنديد تا خواب توش نره تا منم قصه آرايشگر بغداد رو بگم…
- آقا جون بغداد كجاست؟”
و صدايش هنوز در گوشم مى پيچد وقتى كه مى گفت:”اى ملك جوان بخت…”
…
چند شب پيش فرصتي دست داد تا به ديدن نمایش هزار و يك شب برويم. كاري از ” مري زيمرمن” درسالن “آرنا”. سالنی چهار گوش که تماشاگران در چهار طرف صحنه می نشینند و بازیگران در میان به ایفای نقش می پردازند. وقتی همراه گفت که چنین نمایشی به روی صحنه آمده تصمیم گرفتم حتما به دیدنش بروم… به یاد خاطرات دوران کودکی.
بر خلاف آنچه فکر می کردم آغاز داستان با شتاب از قصه خیانت ملکه به شهریار گذر کرد و به گفتگوی وزیر و شهریار رسید. به غم سنگین وزیر به هنگام آوردن دخترانش شهرزاد و دنیازاد به حرمسرای شهریار. داستان ها یکی پس از دیگری در هم می آمیختند و از پس هم می آمدند. سایه شهریار و شهرزاد آنگوشه در میان همه داستانها مشهود بود و گاهی شهرزاد از سایه بیرون می آمد و با شخصیت اصلی داستان لب خوانی می کرد. قصه سرشار بود از کنایه های پنهان و آشکار به آمیزش جنسی! با خودم فکر می کردم بعد از اینهمه سال زندگی کردن در جامعه غربی هنوز هم با اینگونه صراحت ها راحت نیستم و داشتم باز در ذهنم ایراد می گرفتم که یادم آمد بیشتر داستان های هزار و یک شب دور عشق و آمیزش جنسی – روا و یا ناروا- بین زنان و مردان چرخ می زند. وقتی داستان درباره ی پنهان شدن عاشقان زن تاجر در پستوی خانه است و آمدن و در زدن یک یک آنها پس از رفتن شوهر و درست در آن “لحظه ی حساس” خوب معلوم است که به نمایش کشیدن داستان چیزی جز موقعیت های گوناگون نزدیکی نمی شود! خوب یادم می آید که این قصه را پدر بزرگ هم برایم تعریف کرده بود. چرا که گیر افتادن و گفتگوی عاشقان زن در پستو را خوب به خاطر دارم. اما اینکه پدر بزرگ چه ظریف ازکنار بخش جنسی ماجرا می گذشت و ما را شیفته ی داستانهای بکر و پر حادثه هزار و یک شب می کرد خود هنری است که در سینه ی او بود و با رفتنش از میان ما رفت.
بنا ندارم به نقد این نمایش بنشینم. مقصود بازگویی گفتگویی درونی است به هنگام دیدن این نمایش.
…
در سراسر نمایش انگار سرانگشتی تلنگر می زد بر دریچه ی قلبم. مدامم به این پرسش می کشاند که چه در این داستان بلند بالا نهفته است که از کودکی مرا شیفته خود ساخته است؟ شاید به رسم آن ایمان نیمه جانی که هنوز به “اتفاقی نبودن اتفاق ها!” در من جاری است باید بگویم: اتفاقی نبود که پدر بزرگ هر دو شب درمیان قصه ی شهرزاد را برایم باز می گفت. اتفاقی نبود که مادر بزرگ کتاب قدیمی او را برای من به کناری گذاشت: که سهم من از میراث پدر بزرگ دو جلد کتاب قدیمی بود که با خط نستعلیق رویش نوشته اند “هذا کتاب الف لیل – هزار و یک حکایت”… و شاید اتفاقی نیست این شورش مدام در سینه ام که سخت آشفته می سازد مرا. تا بکشاند مرا به مرز نازک ” آنچه هست” و ” آنچه می تواند باشد”. تا هلم بدهد و پرتابم کند از پرتگاه “آنچه هستم” به آنسوی پر از ترس و تاریکی و ترنم “آنچه می خواهم باشم”. صدایی سخت می آشوبد تارهای نازک گوشم را. و شهرزادی را آواز می دهد در درون من… انگار که در من شهرزادی است خاموش. هنوز ناورده به حرمسرای شهریار. هنوز مست در رویاهای جنینی و جنون. هنوز لبریز از پرتو بامداد. هنوز ناگه از تیغ شامگاه . شهرزادی است در من انگار. سرشار از هوس زندگی . لبریز از شهد کلامی که در هم می آمیزد و شیرینی داستان را به بار می نشیند. هنوز لب دوخته و بکر. بیگانه با شکاف سخن راندن و آمیختن!
شهر از دلبرکان و زیبارویان تهی است… شهرزادی است در من انگار. که می خوانندش به تخت پادشاه. دل پر تردید. پر تشویش. هراسناک… که گاه “آنچه هست و آنچه بود” پایان یافته است. که اکنون گاه ” آنی است که می خواهد باشد”…
طنینی سخت می آشوبد آرامش جانم را… به سراپرده ی گفتار می کشد شهرزاد درونم را.





